تبليغاتX
::: آیینه جادو ::: The Best Movie Reference
سلام بر شما دوستان هنر هفتمی، .
آیینه جادو
Dirty Pretty Things 2002


یه فیلم سینمایی  از BBC راجع به زندگی مهاجران غیر قانونی !!!

شِنای یک مهاجر غیر قانونی ترکه که با اوکوِ که به طور غیر قانونی از آفریقا به لندن اومده هر دو در یک هتل کار می کنند !!!


اوکو متوجه کاهاری مشکوک یکی از کارکنان هتل میشه و پی به وجود شبکه ی ... 

فیلم اجتماعیه ولی درون مایه کمی از درام و  رومانس هم داره !!! دیدنش خالی از لطف نیست !!!

برای من که امیلی و اون بازیگر سیاه پوست مورد علاقه ام رو با هم میبینم که به هیچ وجه کسل کننده نبود!!!






My Rating: 7.7 / 10

IMDB rating : 7.5 /10


Watching value : 1.3


نوشته شده توسط احمد  فروردین 1388

--

Also published on  Fasl-e-akhar.blogfa.com

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 17:50 توسط |
نقد کتاب : ناتور دشت نوشته جی.دی سلینجر

نام کتاب : ناتور/ناطور دشت

نام اصلی : The catcher of the Rye

نویسنده : جی.دی سلینجر     J.D. Salinger

ترجمه : احمد کریمی

(ترجمه معمولا در دسترس توسط محمد نجفی است ، این ترجمه از احمد کریمی تازه روانه بازار شده است)

نشر ققنوس      326 صفحه        4500تومان

********


هنوز نمی خوام راجع به این کتاب اظهارنظری کنم ، چون واقعا می ترسم چرند و پرند بگم !!!

می خوام ترجمه دیگش رو هم پیدا کنم ، هر چند این ترجمه خوب بود ولی هر ترجمه تجربه جدیدیه !!! :)

مطلب هم راجع به این کتاب خیلی هست که نیازی به حرف های من نیست، کافیه یه سرچ کوچیک کنید !


ولی چنتا چیز رو تا الان خوب دستگیرم شده :

شخصیت های این کتاب رو با کمی جست و جو میتونید توی کاراکتر های داستان های کوتاهش بیابید !!!

مثلا شباهت خواهر هولدن با اون خواهر کوچک در یکی از داستان های کوتاهش که می خواستند اسکیت سواری کنند و ...

میشه گفت این کتاب یه وصله زده شده از چند داستان کوتاهه که با در ادامه هم رخ میدن و شخصیت های ثابتی دارن!!!

بیشتر روایتگر سرگشتگی و تنهایی یک نوجوان (جوان بگیم بهتره) از مناسبات جامعه اس که او رو به سوی انزوا و طغیان سوق میده !!!

اسم کتاب هم به معنای "نگهبان دشت / دیده بان دشت" از یه پاراگراف از کتاب میاد که هولدن کار مورد علاقه اش که همانا " پاسبانی لبه پرتگاه در هنگام بازی کودکان در دشت " است رو ابراز میکنه !!! 


راجع به سلینجر قبلا هم میخواستم اینو بگم ولی فراموش کردم :

سلینجر خیلی شبیه وبلاگ و روز نوشت و ... می نویسه !!! به قولی میشه گفت احساسات لحظه ای رو بیان میکنه !!! اصلا حکم های کلی ای که میده کلی نیستن !!!

دقیقا مثل هولدن که یه جا از یه چیزی خوشش میاد بعد جای دیگه میکه نه خیلی هم بد نبود !!!

خیلی دمدمی مزاجه !!!   



My Rating : 8.2 /10  -  for Salinger-readers :9.1 /10

reading value : 2.1

ترجمه : 7/10


پی نوشت : نمی دونم چرا وقتی یه کتاب رو میخونم بعد می فهمم کتاب معروفی بوده و خیلی ها خوندنش احساس خوبی ندارم !!! یه جورایی مثل سینما !!! وقتی می خوام یه فیلم پر فروش برم احساس خوبی ندارم !!!

در حالی که باید دقیقا بر عکس باشه !!! 

شاید چون حس میکنم  الان دیگه این کتاب رو نمی خونن چون یه سلینجر-خوان هستند !!! فقط می خونن که ببینن چه فحش هایی توش میده و بگن عجب کتاب کثافت باحالی بود !!! آیا اصلا سعی می کنن بفهمم که هولدن از چی شاکیه ؟!؟ چرا از خودش فراریه ؟!  آصلا سعی می کنن بفهمن توی ایستگاه قطار خوابیدن و با صدای جمعیت بیدار شدن چه حسی داره ؟  یا پول زور دادن ؟ یا ....        نمی دونم واللا !!!


نوشته شده توسط احمد  فروردین 1388


--

Previously published on fasl-e-akhar.blogfa.com

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 13:34 توسط |
رونین II

می‌دونم که همه رونین رو دیدید، ولی قبل از شروع پیشنهاد می‌کنم اگر ندیدید حتما اول اون رو دیده و سپس این مطلب رو بخونید. در غیر این صورت ممکنه خیلی سر در نیارید یا براتون چندان جذاب نباشه.


در سکانس پایانی قسمت اول، رابرت دنیرو و ژان رنو هنگام خداحافظی ابراز تمایل می‌کنن که باز با هم کار کنن. داستان رونین2 از این‌جا شروع می‌شه که رنو از دنیرو می‌خواد تا در پروژه‌ای که بهش پیشنهاد شده همکاری کنه. دنیرو هم که این بار رسما از CIA بازنشست شده قبول می‌کنه و قرار می‌ذارن در همون محل پروژه، یعنی در تهران، ترتیب باقی کارها رو بدن . . .

سکانس آغازین

ساعت سالن تحویل بار فرودگاه امام (ره) پنج بعدازظهر را نشان می‌دهد و دنیرو پس از دو ساعت معطلی، از ترس افشا شدن هویت جعلی خود، قید چمدان گم شده‌اش را می‌زند تا به قرار برسد. پس از مدتی سرگردانی بالاخره راننده سمندی را می‌یابد که حرفش را متوجه شده و می‌تواند وی را به مقصد برساند. در طول مسیر، دنیرو که خود از مهد موسیقی آمده با سبک‌های جدیدی در این هنر آشنا می‌شود.

پس از رسیدن به مقصد، دنیرو که می‌بیند نه از تاکسی‌متر خبری هست و نه از انصاف، پنجاه دلار درخواستی راننده را پرداخته و در‌حالی‌که صندلی‌های خودروی ملی توان راه رفتن را از او گرفته راهی محل قرار می‌شود.

پنج دقیقه از نیمه‌شب گذشته و دنیرو از پشت شیشه قهوه‌خانه رنو را می‌بیند. او که هرگز وارد جایی نشده که نتواند از آنجا فرار کند، به دنبال در پشتی می‌گردد تا اسلحه‌اش را پنهان کند، اما آن قهوه‌خانه در پشتی ندارد! وارد می‌شود.

قهوه‌چی: « تعطیله! »

دنیرو: « فقط یک استکان کوچولو! »

با اشاره رنو، قهوه‌چی یک استکان چای برای دنیرو می‌ریزد. مشتری‌های معمولی می‌روند و تنها دنیرو، رنو، قهوه‌چی و یک نفر دیگر می‌مانند. رنو ژاکتش را از روی جارختی برداشته ومی‌گوید: « وقت رفتن است. » همگی به دنبال او از قهوه‌خانه خارج شده و سوار یک ون می‌شوند.

وقتی به یک سوله بزرگ رسیدند رنو می‌گوید: « همه خسته هستیم، صبح درباره کار صحبت می‌کنیم. در ضمن تا صبح باید نوبتی کشیک بدیم. » سپس به سمت طرف کمد رختخواب‌ها می‌رود و جای اعضای گروه را روی زمین پهن می‌کند. دنیرو: « ببخشید! من به متکا عادت ندارم، بالش ندارید؟!»


صبح روز بعد دنیرو که به سختی شب را به صبح رسانده وقتی چشم‌هایش را باز می‌کند، رنو را می‌بیند که کمی آن طرف‌تر نشسته است. رنو پاکت سیگار را به وی تعارف می‌کند. دنیرو یک نخ برداشته و می‌پرسد: « رئیس تویی؟ »

رنو در‌حالی‌که به پاکت سیگار اشاره می‌کند می‌گوید: « اگر من رئیس بودم، بهمن می‌کشیدم؟! »

همه دور یک میز جمع می‌شوند. رنو می‌گوید: « ماموریت ما بدست آوردن یک کیف است . . . » بلافاصله دنیرو صحبت او را قطع می‌کند: « نه! این دفه دیگه نه! همون بار واسه هفت پشتم بس بود، مگه یادت رفته؟ نکنه این برنامه هم زیر سر دیتره است؟ . . . » رنو: « نه بابا خیالت تخت! این بار از دختره خبری نیست. »

دنیرو کمی آرام می‌شود و رنو ادامه می‌دهد: « ماشین حامل کیف با چند ماشین اسکورت می‌شه. اینکه باید کی، کجا و چطور کیف رو بگیریم هنوز مشخص نیست. ولی بهتره اونها رو در تهران به دام بندازیم. دستمزد این کار هفته‌ای پنج هزار تاست. حالا هر کس هر چیزی که نیاز داره بگه تا تهیه کنم. »

دنیرو: « اول از همه یک ماشین می‌خوایم که بشه باهاش پرواز کرد! یک ب‌ام‌و335 »

رنو: « حرفش را هم نزن! یکی از دوستانم رنوپنج داره. اون رو قرض می‌گیرم. »

بقیه افراد نیز می‌گویند که چه می‌خواهند و رنو ترتیب تهیه آن‌ها را می‌دهد . . .

در این میان همگی راه‌های مختلف برای بدست آوردن کیف را بررسی می‌‎کنند و هر کس پیشنهادی می‌دهد. یک نفر می‌گوید: « همه این کارها احمقانست! دو موتورسوار استخدام کنین تا کیف رو بقاپند! » اما دنیرو که به تجربه کارهای قبلی‌اش می‌بالد، غافل از اینکه پا در چه شهری گذاشته، در‌حالی‌که روی نقشه خطوطی را می‌کشد پیشنهاد می‌دهد که در تقاطع مطهری با قائم‌مقام، تیم اسکورت کیف را غافلگیر کنند.

در نهایت گروه با این پیشنهاد موافقت کرده و هماهنگی‌های لازم را انجام می‌دهند . . .

صبح روز پنجشنه گروه در محل مذکور موضع می‌گیرد. دنیرو، رنوپنج را در کنار خیابان پارک می‌کند. رنو کنترل چراغ راهنمایی را در دست گرفته و منتظر است. ماشین‌های اسکورت نزدیک می‌شوند . . .

دنیرو بازوکا را برداشته و آماده شلیک می‌شود. رنو چراغ را قرمز می‌کند. ولی کلیه ماشین‌ها (اعم از اسکورت و غیره) به چراغ قرمز اهمیتی نداده و از آن عبور می‌کنند!!! رنو و دنیرو که منتظر توقف ماشین‌ها بودند با دیدن این صحنه حیرت می‌کنند. رنو به سمت رنوپنج دویده و به دنیرو می‌گوید: « فقط پنج ثانیه باهاشون فاصله داریم! » دنیرو آماده حرکت است ولی هرچه استارت می‌زند ماشین روشن نمی‌شود! رنوپنج را با هل دادن روشن کرده و حرکت می‌کنند. ولی ماشین حامل کیف و دو ماشین اسکورت که از ماجرا بو برده‌اند به سرعت از آنها فاصله می‌گیرند. قرار بود یکی از اعضای گروه با ردیابی تلفن‌همراه، موقعیت آنها را لحظه به لحظه گزارش کند. اما چون پوشش آنتن‌دهی منطقه کافی نیست، نمی‌توان آنها را ردیابی کرد.

رنوپنج به راهش ادامه داده و کمی جلوتر از کنار یکی از ماشین‌های اسکورت که پلیس به علت پلاک زوجش آن‌را متوقف کرده است، عبور می‌کنند.

در ادامه ماشین اسکورت دوم را می‌بینند که قصد داشته خلاف جهت اتوبان برود ولی در ترافیک سنگین خروجی مدرس به شدت با کناره اتوبان برخورد کرده‌است. اما ماشین حامل کیف که به موقع فرار کرده، مطهری را تا انتها رفته و وارد شریعتی می‌شود. رنوپنج همچنان در تعقیب آنهاست. ماشین حامل کیف بعد از رسیدن به پیچ‌شمیران وارد خط BRT شده و رنوپنج نیز خود را به آن می‌رساند.

هنوز مسیر زیادی نرفته‌اند که خودروی حامل کیف با یک اتوبوس تندرو شاخ به شاخ شده و متوقف می‌شود. در این لحظه دنیرو از راه رسیده و موفق می‌شود کیف را از ماشین آنها بیرون کشیده و همراه با رنو و رنوپنج از از صحنه بگریزند . . .

سکانس پایانی

رنوپنج مقابل ساختمانی که باید کیف را تحویل دهند می‌ایستد. رنو و دنیرو از آن پیاده شده و دنیرو درحالی‌که کیف را از ماشین خارج می‌کند از رنو می‌پرسد: « فکر می‌کنی توش چیه؟ »

رنو: « نمی‌دانم! »

در این بین یک موتورسیکلت با دو سرنشین که هر دو کلاه به سر دارند با سرعت به دنیرو نزدیک شده و او را نقش زمین می‌کند! هنگامی که ترک‌سوار آن، تلاش می‌کند تا کیف را از چنگش درآورد، دنیرو او می‌شناسد؛ او دیتره است و پس از ربودن کیف به همراه راکب موتور به سرعت ناپدید می‌‌‌‌شوند!

دنیرو درحالی‌که کاری از دستش ساخته نیست با عصبانیت سر رنو فریاد می‌زند:

« The girl sold us out! »

نوشته شده توسط : زودیاک

جلوه های ویژه : حامد

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 13:7 توسط |
کمربند قرمز 2008 Red Belt

کمربند قرمز

کاگردان : دیوید ممت


این فیلم رو من از تلویزیون دیدم

یه کم سردرگم بود!!! به نظر کمی ازش حذف شده بود ، اصلش رو یه بار دیگه ببینم!!!

راجع به یک ورزشکار ورزشهای رزمی که برای مکتب رزمی خودش ارزش معنوی قایله و خودش در در اختیار برگزار کنندگان سودجوی بازیها قرار نمیده و در آخر باید با استاد هم رقابت کنه !!!

فیلم قشنگی بود و موضوعش اصلا حالت اکشن محض نداره !!! فیلم پرداخت شده ایه !!!


از این بازیگر سیاه پوستش (Chiwetel Ejiofor) خیلی خوشم میاد !!! استعداد و فیزیک خوبی داره ، ازش بیشتر خواهیم دید ، قول میدم !!!

Chiwetel Ejiofor


My Rating: 7.5 / 10

IMDB rating : 7.0 /10


Watching value : 1.2

نوشته شده توسط احمد فروردین 1388

--

Also published on Fasl-e-akhar.blogfa.com

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 19:20 توسط |
مسابقه تلویزیونی 1994 Quiz Show

این فیلم رو من از تلویزیون دیدم

فیلم خوبی بود !!! خوشم اومد !!!

موضوعش راجع به یک مسابقه تلویزیونیه که شرکت کنندگان جواب ها رو از قبل میگیرند ولی به طور غیر مستقیم و ....


My Rating: 7.6 / 10

IMDB rating : 7.5 /10


Watching value : 1.3

نوشته شده توسط احمد  فروردین 1388

--

Also published on  Fasl-e-akhar.blogfa.com

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 18:59 توسط |
بدنه دروغ ها Body of Lies 2008

Body of Lies       2008

Director : Ridley Scott

بدنه دروغ ها   2008

کاگردان : ریدلی اسکات

بازیگران : لئوناردو دی کاپریو ، راسل کرو ، مارک استرانگ ، گلشیفته فراهانی

 

یه فیلم اکشن خوب (خیلی شبیه برن ها بود )  / از اسکات هم کمتر از این انتظار نمی رفت ! نسبتا  اونقدر کشش داشت که دو ساعت پای فیلم نگهتون داره !!!

دیگه طبیعی هم هست که شخصیت اول یه قهرمان آمریکایی معصوم و  پاک باشه! که معلوم نیست واقعا به چه انگیزه ای داره این همه جونش رو به خطر میندازه !  وقتی هم آدم میکشه عذاب وجدان میگیره و حتما باید بهش یادآوری بشه که این جنگه ! 

در حالی که دقت بشه از 3 تا انفجار یکیش رو خود آمریکایی ها انجام دادن !!!  یه عالمه آدم هم کشته شدن ! :-0

 در مورد گروه های تروریستی جهادی نما و ... هم باز از بقیه فیلم های اینطوری کمتر یک طرفه بود و سعی میکرد از بدنه مسلمانان جداشون کنه  که البته نه برای احترام نهادن به مسلمانان بوده بلکه کلا نگرش کارگردان ایجاب می کرده   /  ولی در کل  در همه فیلم هاشون نسبت به شهادت و جهاد و ... رویکردی سطحی دارند ، درست همون اندازه که نشون میدن گروه های تروریستی (جهادی نما) از اسلام درک سطحی دارن

 

یه نکته هم باید راجع به حضور گلشیفته فراهانی توضیح بدم

حضور او نه اونقدر زیاده و نه بازی ایش اونقدر چشمگیر که لازم باشه توجه ویژه ای بهش بشه  -تازه رک بخوام بگم سطح بازیش از متوسط فیلم پایین تر بود - / بازی معمولی از یه چهره معمولی در یک فیلم اکشن معمولیه خوب !  در حالی که وقتی در ایران بود در نظر شخصی من بهترین بازیکر زن جوان بود/ولی دیگه نیست !

 

بازی دی کاپریو و کرو خوب بود ! و همین طور مارک استرانگ (مستر نایتلی در اما ) که جدا عالی ظاهر شده بود !

موسیقی هم خوب و هماهنگ بود !  فیلمبرداری هم متناسب با فیلم های اکشن بود ! البته درسته که فیلم یه اکشن بود ولی داستان هم خوب روایت میشد !!!

 

My Rating: 7.2 / 10

Watching  Value : 1.2

 

نوشته شده توسط احمد  فروردین1388

--

Also published on  fasl-e-akhar.blogfa.com

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 18:6 توسط |
ریوو کتاب : "خاطرات شخصی یک سرباز" از " جی.دی سلینجر"

پیش نوشت :

از اون جایی که حافظه ی فوق العاده ای ندارم ، معمولا چیزی از کتاب هایی که می خونم تو ذهنم نمی مونه به جز:

 مقداری ناچیز از محتوی ، مقداری کم از فرم (به خصوص اگر ویژه باشه) ومقداری از حسیه که بعد از خوندن و یا در هنگام خوندن کتاب همراهم بوده  (به خصوص اگر این حس شدید-اعم از خوب یا بد- و یا ویژه باشه ) !

حدود 5 سال پیش که کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و .؟.؟. ام " (چهل و خرده ای بود ، احتمالا چهل و هشتم !) بعد از خوندن حس ویژه ای داشتم ! یک حس که تا اون روز تجریه نکرده بودم ! و اونجا بود که فهمیدم من یه سلینجر خوان بالقوه هستم ! :)

همون وقت دنبال کتاب دیگه ای ازش گشتم ولی چیزی دستم رو نگرفت تا چندی پیش که این کتاب رو توی قفسه کتابخونه دیدم و فورا اون احساس زنده شد !

**************


"يادداشت هاي شخصي يک سرباز    نویسنده :  جِي.دي سلينجر    

(گردآوري/مجموعه اي از چند داستان کوتاه سلينجر از 1940 تا 1944)  ، ترجمه : علي شيعه علي 

مجموعه  11 داستان کوتاه/ 144 صفحه

 

این کتاب مجموعه است از داستان های کوتاه سلینجر* که در بین سال های 1940 تا 1944 در مجلات مختلف منتشر شده اند !

 

سبک سلینجر ترکیبی است از جریان سیال ذهن ، طنز ، یک واقع گرایی هجوآمیز و بروز احساسات درونی در بی تفاوتی محیطی ! :) (فقط کلماتی رو که تو ذهنم بود پشت هم ردیف کردم   :)  )

در مورد جریان سیال ذهن ، او اون قدری به ذهن اجازه میده از داستان دور بشه که در مسیر برگشت، مخاطب دچار گسستگی نشه ! و همه حاشیه هایی که میاره معمولا در حیطه داستان و شخصیت های اون قرار دارند**  ! طنز هم جز جدایی جدایی ناپذیری از بیانشه هر چند اصطلاحات عامیانه زیاد داره و لحن طنز او  در ترجمه ممکنه بسیار تضعیف بشه ؛ ولی باز هم دیده میشه!

باید بگم خوش اومدن از آثار سلینجر بسیار سلیقه ایه !!! ولی ارزش امتحان داره !!!

 

در آخر ؛ برای یک سلینجر-خوان بودن خصوصیات زیر می تواند شرط لازم  (و نه کافی) باشد :

به خوندن ادامه بدید بدون اینکه به قصه مسلط باشید ! و از داستان انتظار اطلاعات کافی نداشته باشید !  اطلاعات معمولا در شرایطی داده میشن که از انتظار گرفتن اونها دست کشیده باشید !

اگر از داستان سر در نمی آرید و شخصیت ها رو با هم قاطی میکنید ، باز هم به خوندن ادامه بدید !

 اگر در یک مجموعه 11 تایی داستان کوتاه ، مطمئن باشید که ممکنه از هیچ کدومشون خوشتون نمیاد باز هم بخونیدش و اگر از 10 تای اول خوشتون نیومده ، باز هم "با رغبت" به خوندن داستان کوتاه آخر ادامه بدید !

 

 

پی نوشت : من (یکی از) بهترین داستان (های) کوتاه عمرم رو در این مجموعه خوندم*** ! هر چند از خوندن 3-4 تا هم شدیدا لذت بردم و از  اغلب اونها هم خوشم اومد !

 

بعد ها- نوشت : ناطور دشت رو تازه شروع کرده ام !

 

* نویسنده مطرح و اثر گذار در ادبیات امریکا ،این بهترین توصیفی که ازش دیدم : "شهرت گریز است ، کم سخن می گوید ، بسیار می نویسد و به ندرت منتشر می کند"

** تازگی ها یک مجموعه داستان کوتاه  شروع کرده بودم از "ویرجینیا ولف" به نام ".؟.؟.؟ آیینه .؟.؟ " ، داستان اول رو که خوندم با اسم "یک لکه سیاه" گذاشتمش کنار ! چرا ؟

چون جریان سیال ذهن ولف با جریان سیال ذاتی ذهن من در هم آمیخته بود و شده بود منجلابی که به هیچ ذهن مستقلی تعلق نداشت ! در واقع او از داستان اصلی (اگر بشه گفت همچین چیزی وجود داشته)  میرفت به ذهنیات شخصی خودش که من بدون پیش زمینه نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم ! پس اون داستان برای کسی می تونست مفید باشه که می خواست به ذهنیات نویسنده پی ببره ، نه من که برام هیچ اهمیتی نداشت تو ذهن کوچیک یا بزرگ اون چی میگذره !  شاید اون داستان می تونست برای روان شناس شخصیش اگر ساعتی 100دلار بگیره جذاب باشه ، ولی برای من نه زیاد! از نظر من تراوشات حاصل از سیالی ذهن به تنها کسی که تعلق داره :خواننده" اس !

ولی سلینجر این طوری نمی نویسه ، اون هیچ وقت اجازه نمی ده از داستان کنده بشه ، حواشی همیشه حول وقایع یا شخصیتها میچرخه!

 

***   به اسم  "قلب یک داستان تکه پاره" ؛ اونقدر دوسش دارم که پست بعدی رو بهش اختصاص دادم !!!  :)

 

 

My Rating : 8.1 /10     ( قلب یک داستان تکه پاره :    :9.5 /10)

Reading Value : 1.6     (Salinger-readers : 2.4)

نوشته شده توسط  احمد  فروردین  1388

--

Also published on fasl-e-akhar.blogfa.com

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 17:54 توسط |
سال 88
آقایون سال نو همتون مبارک!!

ان شالله سال خوبی داشته باشید.

همگی در پناه حق

علی

+ نوشته شده در <- PostDate->ساعت 22:36 توسط |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

<