1/ "هیچ جانور درنده خویی نیست که بویی از رحم و شفقت نبرده باشد، من بویی از رحم و شفقت نبردم پس یک جانور درنده خو نیستم ." ( ریچارد سوم، ویلیام شکسپیر)
کتاب "جایی برای پیرمردها نیست" شامل 13 فصل وهر فصل شامل 2 بخش است . بخش ابتدایی هر فصل را تک گویی هایی کلی درباره زندگی ، مرگ ، پیری ، خانواده ،خشونت ، جنایت و ....تشکیل میدهد. این قسمتها با حزوف Italic نوشته شده اند و همگی از زبان یکی از شخصیتهای داستان به نام "کلانتر ادتام بل" نقل میشوند .اینها احتمالا میتوانند تراوشات ذهنی جسته گریخته یا قسمتی از دفترچه خاطرات او باشند. بخش دوم هر فصل نیز به روایت داستان اصلی می پردازد. با جلورفتن در داستان و افزایش صفحات کتاب متوجه میشویم که رفته رفته به حجم آن تک گویی ها افزوده شده و از حجم داستان اصلی کم میشود به طوریکه اگرحجم تک گویی ها در فصول ابتدایی و میانی 2تا3 صفحه در مقابل 20 تا 30 صفحه داستان اصلی بود، در 4 فصل آخر بیشتر از خود داستان شده و فصل آخر نیز کلا" فاقد آن بخش داستان است .
2/ "میگن چشمها پنجره ای رو به روح آدم اند. من نمیدونم چشمهای اون پنجره ای رو به چی بود و حدس میزنم حالا حالا ندونم. اما اون بیرون چیزای دیگه ای برای دیدن هست وچشمای دیگه ای که ببینند و اون جاست که همه اتفاقا می افته. مجبور شدم به جایی برم که عمرا فکرش رو هم نمیکردم سر و کارم بهش بیفته. جایی اون بیرون، پیامبر زنده و واقعی نابودی حی و حاضره و من اصلا دلم نمیخواد به جنگش برم. میدونم که واقعیه. کارش رو دیدم. یه بارجلو چشم هاش راه رفتم. دیگه نمیکنم. "
جوشکار ساده ای به نام "ماس" که برای شکار به بیابانهای جنوب آمریکا رفته است ، تصادفا" پس از یک معامله منجربه درگیری مواد مخدر سر صحنه میرسد و یک چمدان پراز پول را که ظاهرا" صاحب زنده ای ندارد، برمیدارد. او همان شب برای کمک و آب رساندن به تنها بازمانده درگیری که ازاو طلب آب کرده بود به صحنه برمیگردد که با کمین چند قاچاقجی مواجه میشود و وانتش را در دست آنها میبیند. ردگیری قاچاقچیان ازصاحب وانت به افشای هویت او می انجامد و همین بهانه ای برای تعقیب و گریزی طولانی و خونین در طول داستان میشود. تبهکاری به نام "آنتون شیگور" از سوی رئیس قاچاقچیان مامور پیگیری قضیه و بازگرداندن پول به صاحبانش میشود. قانون نیز توسط "کلانتر بل" دنبال قضیه را میگیرد و اینجا سه شخصیت اصلی داستان مشخص میشود.
ما 2تای اول را از پیگیری روند داستان اصلی میشناسیم ولی کلانتر بل بیشتر از خواندن همان مونولوگهای اول فصل برای ما باز میشود. او که حالا دیگر در سراشیبی زندگی است ،از زمانه اش می نالد و نا امیدانه به پایان زندگی اش (یا شاید جهان) می اندیشد.او به عنوان نماینده سنتها خانواده دوست است و تنها دلخوشیش همسر است که به شدت به او عشق میورزد "ازدواج با او تمام اشتباهات زندگیم را جبران کرد". به خداوند کاملا اعتقاد دارد و اورا ناظر رفتار انسانها در زمین میداند که لطفش همیشه شامل حالش بوده است. شغل خود را بهترین شغل جهان میداند و به آن عشق میورزد اما در عین حال تجربیات تلخ و جنایتهای وحشیانه ای که در خلال تصدی این شغل با آنها روبرو شده یا در روزنامه ها خوانده، این مواجهه عریان با حقیقت، اثرش را بر او گذاشته و او را تلخ و بدبین کرده. مرتب دوران خودش را با قدیم مقایسه میکند و از تفاوتهایش میگوید. او تکنولوژی را تماما رد یا تایید نمیکند، به اینکه هرگز کسی را نکشته افتخار میکند و از اسلحه همراه نداشتن بعضی از اسلافش با حسرت یاد میکند.
3/ " به نظرم تو این مملکت دهه شصت خیلیها رو بیدار کرد. امیدوارم کرده باشه. تو روزنامه درباره یه تحقیق خوندم که توسالهای دهه سی یه مشت معلم رو به مدرسه هایی تو جاهای مختلف مملکت فرستادند و ازشون خواستند مشکلات این مدرسه ها و مشکلات تدریس رو مشخص کنند....بزرگترین مشکلاتی که به چشم معلما اومده بود یه چیزایی بود مثل حرف زدن تو کلاس و دویدن تو راهرو. آدامس جویدن. از رو دست هم نوشتن. از این چیزا. چهل سال بعد یکی از همون فرمها رو دوباره کپی گرفتند و فرستادند به همون مدرسه ها. چهل سال بعد. جوابها رسید. تجاوز،آتش سوزی عمدی، قتل، مواد مخدر، خودکشی. به این قضیه فکر کردم. خیلی وقتا که میگم جهان داره به سمت جهنم شدن میره مردم بهم لبخند میزنند و میگن پیر شدی. این یکی از نشونه های بدبختیه. فکر میکنم کسی که نتونه فرق بین تجاوز و قتل آدمها رو با آدامس جویدن تشخیص بده مشکلی که داره خیلی بزرگتر از مشکل منه...."
آنتون شیگور، همانی است که در پی گرفتن پول به دنبال ماس می افتد. نویسنده از پیشینه او هیچ اطلاعی به دست نمیدهد ولی از توصیف دقیق و پرجزئیاتی که از جنایتهای بیشمارش در طول کتاب میدهد، مخاطب را با آو آشنا میکند . او کوچکترین رد و نشانه به درد بخوری که پلیس را در یافتن او کمک کند به جا نمیگذارد به یک دلیل ساده: چون تقریبا تمام افرادی را که میبیند(منظور مراوده داشتن) میکشد. پس دیگر قربانی از مرگ گریخته ای وجود ندارد که بخواهد برای پلیس، مثلا از خصوصیات ظاهری اش بگوید. ایمان و ثبات قدمی که او در پیگیری هدف(یافتن پول)وحرفه اش(کشتن، جنایت) ازخود نشان میدهد قابل مقایسه با دیگران نیست و این باعث میشود هرگز از چیزی گلایه نکند. او همسر جوان ماس را(بعد از کشته شدن ماس به دست قاچاقچیان مکزیکی)، در خانه اش میکشد فقط به این دلیل که قولش را به ماس داده بود. سرنوشت آنتون شیگور شکست ناپذیر که در کاری که بسیار سخت است بسیار متخصص است نیز مانند پیشینه اش، پس از "تصادف" با یک وانت و گریختن از صحنه مبهم باقی می ماند. دقت کنیم که در انتها هم، فقط یک "تصادف" میتواند او را از ادامه کشتار باز دارد.
4/" بل نگاهش کرد. پیرمرد سیگارش را در کاسه خاموش کرد. بل سعی کرد درباره زندگی اش فکر کند. بعد سعی کرد فکر نکند. گفت توهیچ وقت دروغگو نبودی عمو الیس.
- نه. نه. هیچ وقت.
- تو فکر می کنی خدا میدونه این پایین چه خبره؟
- فکر کنم بدونه.
- به نظرت میتونه جلوش رو بگیره؟
- نه. نمیدونم. "
ساختار 3 ضلعی قهرمانهای داستان (دزد ، کلانتر ، قاتل ) ، عناصر ژانر وسترن در کتاب، لوکیشن بیابانهای جنوب آمریکا، جستجوی طولانی در پی پول، اسلحه و....خواننده را به یاد داستان "خوب ، بد، زشت" می اندازد. اگر در خوب ، بد، زشت داستانی از دهه های پایانی قرن 19 در دهه60 قرن بیست روایت میشد، اینجا داستان دهه80 قرن بیست در سال 2005 روایت میشود. این بار بد رستگار میشود(هر چند با تاوانی که شیگور در تصادف پرداخت)، زشت می میرد و خوب نا امیدانه صحنه را ترک میکند. گذشت چهار دهه از "خوب، بد، زشت" تا "جایی برای پیرمردها نیست" به خوبی خود را نشان میدهد.
5/ " روز سرد و توفانی بود که برای آخرین بار از ساختمان پلیس بیرون آمد. بعضی ها اینطور مواقع زن گریانی را در آغوش میگیرند ولی این چیزها به مذاق او خوش نمی آمد. ....قبلا هم این حس به سراغش آمده بود و وقتی از آن آگاه شد فهمید دلیلش چیست. دلیلش شکست بود. سرخوردگی بود. برای او از مرگ هم سخت تر بود. گفت فراموشش کن. بعد وانت را روشن کرد. "
کورمک مک کارتی نویسنده 76 ساله عزلت نشین آمریکایی است. او به ندرت مصاحبه میکند وبه گفته خودش همراهی با دانشمندان را به همراهی با نویسنده ها ترجیح میدهد. او امروز جزو چند نویسنده بزرگ کشورش محسوب میشود که صاحب 10 رمان و چند نمایشنامه است . لحن آخر الزمانی در نوشته های او مشهود است. این کتاب او نیزاگرچه بیشتر وسترن است اما خالی از آن نیست.
طبق سنت قدیمی و پس از موفقیت اقتباس سینمایی برادران کوئن از این کتاب، بقیه کارهای او نیز در حال ساختند. بر اساس رمان آخر او(جاده،2006 که به فارسی هم ترجمه شده) که برنده "پولیتزر" نیز شده است و داستان سفر یک پدر و پسر، در آمریکای نابود شده احتمالا پس از یک جنگ هسته ای است، فیلمی با بازی ویگو مورتنسن، چارلیز ترون و....در حال ساخت است. تاد فیلد واندرو دومینیک (کارگردان قتل جسی جیمز) نیز در حال ساخت سینمایی دو اثر دیگر اوBlood Meridian و Cities of the plain هستند.
در پایان، خواندن این کتاب به تنها تر و نا امید تر شدن شما می انجامد.
Mohammad Mgsd

Jane Eyre
جین ایر
نوشته : شارلوت برونته Charlotte Brontë
Language : English
1847
ترجمه : مهدی افشار
انتشارات دبیر 1384
503 صفحه

خب بعد از اینکه مشخص شد که "وقت آن رسیده [بود] که همه، برای اعتلای وبلاگ عزیزمان، دست خود ز آستین درآوریم .."* چاره ای نبود که در ادامه رمان های کلاسیک انگلستان بریم سراغ جین ایر !!!
راستش من باشم اسم این رو نمیذارم کلاسیک !!!
اصلا سبک کلاسیک نداره ! نمی دونم چرا ولی اون حس کلاسیک رو به من نداد! توی کلاسیک همه چی باید زیبا و پر آب و رنگ باشه ! (مثل جین آستین)
ولی این خیلی افراط و تفریط داره !!! یه جاهایی یه سری توصیف میکنه که به
جای اینکه فضاسازی کنه بیشتر کمک میکنه به ذهن عجیب جین نفوذ کنی !!!
درسته این مثلا اتوبیوگرافیه (که نیست) ولی سبکش برای من خیلی عجیب بود ! اینها در واقع روز نوشت هایی هستند که در هر روز نوشته می شدند ولی در آخر زمان همه فعل ها به گذشته تغییر کرده ! یعنی اصلا احساسات حال و آینده رو در مطالب نوشته شده در مورد گذشته بروز نمیده ! بعضی جاهاش هم همین طوری پای درد دل رو با خواننده باز میکنه :
"خواننده عزیز ، حتما میدانی چقدر درمانده بودم و..."
واقعا کم مونده شماره حساب بده که بهش کمک کنیم !!! 3333 بانک ملی شعبه اسکان :دی
شخصیت هاش هم همشون یه جایی شون می لنگه !!! از اون مستر روچستر گرفته که قبلا نمانده از دختری که باهاش نبوده اما الان شده مثله فرشته ها تا اون سنت جان که مثل سنگ یخ میمونه !!! خود جین ایر هم توی هبروته خداییش !!!
ولی هر چی که بود من خوشم اومد ! :))
پی نوشت : خدا سرتون نیاره که یه کتاب براتون "فرسایشی" بشه !!! بلایی که سر من اومد ! وسطاش وقت نبود ، مسافرت و ... بعد مهلتش تموم شد ، نتونستم تمدید کنم تا چند روز .... اما بالاخره تموم شد !
این فصل های آخرش هم خیلی قشنگتره ! اون اولاش که کلا جذابیت نداره !!!
My Rating : 7.5 / 10
Reading Value : 1.2
ترجمه : 4/10 من واقعا نمی دونم چطوری اجازه انتشار همچین ترجمه ای داده شده ، اولا که کلا در استفاده از علایم نگارشی خساست به خرج داده ، بعضی جاها اصلا مشخص نیست گوینده کیه !!!
هیچ بعید نیست اصل اثر هم اینطوری باشه ولی اصلا در زمان فعل ها اشتباه داره بعضی جاها !!! هر نوع اثر قدیمی رو هم ، به خصوص رمان، میشه برای ویراستاری توش دست برد !!! خلاصه ترجمه به شدت سرسریه !!!
تو مقدمه نوشته ترجمه مربوطه به حدودای سال 58 ، 59 !! بعید میدونم از اون موقع بهش دست زده باشن !!!؛
من این فیلم جین ایر (1996)
رو هم دیدم ! باید بگم کتاب از فیلم بهتر بود ! به خصوص اون آخراش که اصلا
فیلم جذاب نبود چون روند حوادث متاب رو دستکاری کرده بود !!! آخر کتاب
روند پرکشش و جذابی داره !!؛
شخصیت نوشت : جین ایر : طفلکی ! (مغرور اما بی افاده)
مستر روچستر : سر پیری و معرکه گیری (زن ذلیل)
سن جان : خاک بر
سرش ! سنگ یخ ! بی بخار ! مغرور و از خودراضی (تو فرض کن یه دختر باشه که
دوست داره خفن ، خوشگله در حد خدا ، پولداره ، فهمیده ، بعد دوسش هم داری مثله چی / حالا این دیوونه ولش کرد دختره رو : به خاطر چی : دین خدا ؟؟!؟! :-0 تو بودی نمی گفتی خاک بر سرش با اون دین ناقصش )
کلا بقیه : سیاه لشکر
دیالوگ نوشت : از ادوارد روچستر:
" جین من گاهی اوقات
احساس غریبی نسبت به تو دارم به خصوص زمانی که نزدیک من هستی ، آن چنان که
احساس می کنم رشته ای در زیر دنده های چپم محکم و به طریقی ناگسستنی به
بدن کوچک تو گره خورده است و اگر آن فاصله عمیق بین ما به وجود آید فکر
میکنم آن رشته پاره شود و سپس بتوانم این ارتباط درونی را از هم بگسلم ،
این برای خود شماست" بخش 23 صفحه 266
* از تیکه های بی نظیر جناب حاج آقا مهندس احمدی که ارادت بهش داریم مثله بنز !!!
نوشته شده توسط احمد اردیبهشت 1388
--
Also published on fasl-e-akhar.blogfa.com
ادامه مطلب

نام کتاب : ناتور/ناطور دشت
نام اصلی : The catcher of the Rye
نویسنده : جی.دی سلینجر J.D. Salinger
ترجمه : احمد کریمی
(ترجمه معمولا در دسترس توسط محمد نجفی است ، این ترجمه از احمد کریمی تازه روانه بازار شده است)
نشر ققنوس 326 صفحه 4500تومان
********

هنوز نمی خوام راجع به این کتاب اظهارنظری کنم ، چون واقعا می ترسم چرند و پرند بگم !!!
می خوام ترجمه دیگش رو هم پیدا کنم ، هر چند این ترجمه خوب بود ولی هر ترجمه تجربه جدیدیه !!! :)
مطلب هم راجع به این کتاب خیلی هست که نیازی به حرف های من نیست، کافیه یه سرچ کوچیک کنید !
ولی چنتا چیز رو تا الان خوب دستگیرم شده :
شخصیت های این کتاب رو با کمی جست و جو میتونید توی کاراکتر های داستان های کوتاهش بیابید !!!
مثلا شباهت خواهر هولدن با اون خواهر کوچک در یکی از داستان های کوتاهش که می خواستند اسکیت سواری کنند و ...
میشه گفت این کتاب یه وصله زده شده از چند داستان کوتاهه که با در ادامه هم رخ میدن و شخصیت های ثابتی دارن!!!
بیشتر روایتگر سرگشتگی و تنهایی یک نوجوان (جوان بگیم بهتره) از مناسبات جامعه اس که او رو به سوی انزوا و طغیان سوق میده !!!
اسم کتاب هم به معنای "نگهبان دشت / دیده بان دشت" از یه پاراگراف از کتاب میاد که هولدن کار مورد علاقه اش که همانا " پاسبانی لبه پرتگاه در هنگام بازی کودکان در دشت " است رو ابراز میکنه !!!
راجع به سلینجر قبلا هم میخواستم اینو بگم ولی فراموش کردم :
سلینجر خیلی شبیه وبلاگ و روز نوشت و ... می نویسه !!! به قولی میشه گفت احساسات لحظه ای رو بیان میکنه !!! اصلا حکم های کلی ای که میده کلی نیستن !!!
دقیقا مثل هولدن که یه جا از یه چیزی خوشش میاد بعد جای دیگه میکه نه خیلی هم بد نبود !!!
خیلی دمدمی مزاجه !!!
My Rating : 8.2 /10 - for Salinger-readers :9.1 /10
reading value : 2.1
ترجمه : 7/10
پی نوشت : نمی دونم چرا وقتی یه کتاب رو میخونم بعد می فهمم کتاب معروفی بوده و خیلی ها خوندنش احساس خوبی ندارم !!! یه جورایی مثل سینما !!! وقتی می خوام یه فیلم پر فروش برم احساس خوبی ندارم !!!
در حالی که باید دقیقا بر عکس باشه !!!
شاید چون حس میکنم الان دیگه این کتاب رو نمی خونن چون یه سلینجر-خوان هستند !!! فقط می خونن که ببینن چه فحش هایی توش میده و بگن عجب کتاب کثافت باحالی بود !!! آیا اصلا سعی می کنن بفهمم که هولدن از چی شاکیه ؟!؟ چرا از خودش فراریه ؟! آصلا سعی می کنن بفهمن توی ایستگاه قطار خوابیدن و با صدای جمعیت بیدار شدن چه حسی داره ؟ یا پول زور دادن ؟ یا .... نمی دونم واللا !!!
نوشته شده توسط احمد فروردین 1388
--
Previously published on fasl-e-akhar.blogfa.com
میدونم که همه رونین رو دیدید، ولی قبل از شروع پیشنهاد میکنم اگر ندیدید حتما اول اون رو دیده و سپس این مطلب رو بخونید. در غیر این صورت ممکنه خیلی سر در نیارید یا براتون چندان جذاب نباشه.

در سکانس پایانی قسمت اول، رابرت دنیرو و ژان رنو هنگام خداحافظی ابراز تمایل میکنن که باز با هم کار کنن. داستان رونین2 از اینجا شروع میشه که رنو از دنیرو میخواد تا در پروژهای که بهش پیشنهاد شده همکاری کنه. دنیرو هم که این بار رسما از CIA بازنشست شده قبول میکنه و قرار میذارن در همون محل پروژه، یعنی در تهران، ترتیب باقی کارها رو بدن . . .

سکانس آغازین
ساعت سالن تحویل بار فرودگاه امام (ره) پنج بعدازظهر را نشان میدهد و دنیرو پس از دو ساعت معطلی، از ترس افشا شدن هویت جعلی خود، قید چمدان گم شدهاش را میزند تا به قرار برسد. پس از مدتی سرگردانی بالاخره راننده سمندی را مییابد که حرفش را متوجه شده و میتواند وی را به مقصد برساند. در طول مسیر، دنیرو که خود از مهد موسیقی آمده با سبکهای جدیدی در این هنر آشنا میشود.

پس از رسیدن به مقصد، دنیرو که میبیند نه از تاکسیمتر خبری هست و نه از انصاف، پنجاه دلار درخواستی راننده را پرداخته و درحالیکه صندلیهای خودروی ملی توان راه رفتن را از او گرفته راهی محل قرار میشود.

پنج دقیقه از نیمهشب گذشته و دنیرو از پشت شیشه قهوهخانه رنو را میبیند. او که هرگز وارد جایی نشده که نتواند از آنجا فرار کند، به دنبال در پشتی میگردد تا اسلحهاش را پنهان کند، اما آن قهوهخانه در پشتی ندارد! وارد میشود.
قهوهچی: « تعطیله! »
دنیرو: « فقط یک استکان کوچولو! »
با اشاره رنو، قهوهچی یک استکان چای برای دنیرو میریزد. مشتریهای معمولی میروند و تنها دنیرو، رنو، قهوهچی و یک نفر دیگر میمانند. رنو ژاکتش را از روی جارختی برداشته ومیگوید: « وقت رفتن است. » همگی به دنبال او از قهوهخانه خارج شده و سوار یک ون میشوند.
وقتی به یک سوله بزرگ رسیدند رنو میگوید: « همه خسته هستیم، صبح درباره کار صحبت میکنیم. در ضمن تا صبح باید نوبتی کشیک بدیم. » سپس به سمت طرف کمد رختخوابها میرود و جای اعضای گروه را روی زمین پهن میکند. دنیرو: « ببخشید! من به متکا عادت ندارم، بالش ندارید؟!»

صبح روز بعد دنیرو که به سختی شب را به صبح رسانده وقتی چشمهایش را باز میکند، رنو را میبیند که کمی آن طرفتر نشسته است. رنو پاکت سیگار را به وی تعارف میکند. دنیرو یک نخ برداشته و میپرسد: « رئیس تویی؟ »
رنو درحالیکه به پاکت سیگار اشاره میکند میگوید: « اگر من رئیس بودم، بهمن میکشیدم؟! »

همه دور یک میز جمع میشوند. رنو میگوید: « ماموریت ما بدست آوردن یک کیف است . . . » بلافاصله دنیرو صحبت او را قطع میکند: « نه! این دفه دیگه نه! همون بار واسه هفت پشتم بس بود، مگه یادت رفته؟ نکنه این برنامه هم زیر سر دیتره است؟ . . . » رنو: « نه بابا خیالت تخت! این بار از دختره خبری نیست. »
دنیرو کمی آرام میشود و رنو ادامه میدهد: « ماشین حامل کیف با چند ماشین اسکورت میشه. اینکه باید کی، کجا و چطور کیف رو بگیریم هنوز مشخص نیست. ولی بهتره اونها رو در تهران به دام بندازیم. دستمزد این کار هفتهای پنج هزار تاست. حالا هر کس هر چیزی که نیاز داره بگه تا تهیه کنم. »
دنیرو: « اول از همه یک ماشین میخوایم که بشه باهاش پرواز کرد! یک بامو335 »
رنو: « حرفش را هم نزن! یکی از دوستانم رنوپنج داره. اون رو قرض میگیرم. »
بقیه افراد نیز میگویند که چه میخواهند و رنو ترتیب تهیه آنها را میدهد . . .

در این میان همگی راههای مختلف برای بدست آوردن کیف را بررسی میکنند و هر کس پیشنهادی میدهد. یک نفر میگوید: « همه این کارها احمقانست! دو موتورسوار استخدام کنین تا کیف رو بقاپند! » اما دنیرو که به تجربه کارهای قبلیاش میبالد، غافل از اینکه پا در چه شهری گذاشته، درحالیکه روی نقشه خطوطی را میکشد پیشنهاد میدهد که در تقاطع مطهری با قائممقام، تیم اسکورت کیف را غافلگیر کنند.
در نهایت گروه با این پیشنهاد موافقت کرده و هماهنگیهای لازم را انجام میدهند . . .

صبح روز پنجشنه گروه در محل مذکور موضع میگیرد. دنیرو، رنوپنج را در کنار خیابان پارک میکند. رنو کنترل چراغ راهنمایی را در دست گرفته و منتظر است. ماشینهای اسکورت نزدیک میشوند . . .

دنیرو بازوکا را برداشته و آماده شلیک میشود. رنو چراغ را قرمز میکند. ولی کلیه ماشینها (اعم از اسکورت و غیره) به چراغ قرمز اهمیتی نداده و از آن عبور میکنند!!! رنو و دنیرو که منتظر توقف ماشینها بودند با دیدن این صحنه حیرت میکنند. رنو به سمت رنوپنج دویده و به دنیرو میگوید: « فقط پنج ثانیه باهاشون فاصله داریم! » دنیرو آماده حرکت است ولی هرچه استارت میزند ماشین روشن نمیشود! رنوپنج را با هل دادن روشن کرده و حرکت میکنند. ولی ماشین حامل کیف و دو ماشین اسکورت که از ماجرا بو بردهاند به سرعت از آنها فاصله میگیرند. قرار بود یکی از اعضای گروه با ردیابی تلفنهمراه، موقعیت آنها را لحظه به لحظه گزارش کند. اما چون پوشش آنتندهی منطقه کافی نیست، نمیتوان آنها را ردیابی کرد.

رنوپنج به راهش ادامه داده و کمی جلوتر از کنار یکی از ماشینهای اسکورت که پلیس به علت پلاک زوجش آنرا متوقف کرده است، عبور میکنند.

در ادامه ماشین اسکورت دوم را میبینند که قصد داشته خلاف جهت اتوبان برود ولی در ترافیک سنگین خروجی مدرس به شدت با کناره اتوبان برخورد کردهاست. اما ماشین حامل کیف که به موقع فرار کرده، مطهری را تا انتها رفته و وارد شریعتی میشود. رنوپنج همچنان در تعقیب آنهاست. ماشین حامل کیف بعد از رسیدن به پیچشمیران وارد خط BRT شده و رنوپنج نیز خود را به آن میرساند.

هنوز مسیر زیادی نرفتهاند که خودروی حامل کیف با یک اتوبوس تندرو شاخ به شاخ شده و متوقف میشود. در این لحظه دنیرو از راه رسیده و موفق میشود کیف را از ماشین آنها بیرون کشیده و همراه با رنو و رنوپنج از از صحنه بگریزند . . .

سکانس پایانی
رنوپنج مقابل ساختمانی که باید کیف را تحویل دهند میایستد. رنو و دنیرو از آن پیاده شده و دنیرو درحالیکه کیف را از ماشین خارج میکند از رنو میپرسد: « فکر میکنی توش چیه؟ »
رنو: « نمیدانم! »
در این بین یک موتورسیکلت با دو سرنشین که هر دو کلاه به سر دارند با سرعت به دنیرو نزدیک شده و او را نقش زمین میکند! هنگامی که ترکسوار آن، تلاش میکند تا کیف را از چنگش درآورد، دنیرو او میشناسد؛ او دیتره است و پس از ربودن کیف به همراه راکب موتور به سرعت ناپدید میشوند!

دنیرو درحالیکه کاری از دستش ساخته نیست با عصبانیت سر رنو فریاد میزند:
« The girl sold us out! »
نوشته شده توسط : زودیاک
جلوه های ویژه : حامد
پیش نوشت :
از اون جایی که حافظه ی فوق العاده ای ندارم ، معمولا چیزی از کتاب هایی که می خونم تو ذهنم نمی مونه به جز:
مقداری ناچیز از محتوی ، مقداری کم از فرم (به خصوص اگر ویژه باشه) ومقداری از حسیه که بعد از خوندن و یا در هنگام خوندن کتاب همراهم بوده (به خصوص اگر این حس شدید-اعم از خوب یا بد- و یا ویژه باشه ) !
حدود 5 سال پیش که کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و .؟.؟. ام " (چهل و خرده ای بود ، احتمالا چهل و هشتم !) بعد از خوندن حس ویژه ای داشتم ! یک حس که تا اون روز تجریه نکرده بودم ! و اونجا بود که فهمیدم من یه سلینجر خوان بالقوه هستم ! :)
همون وقت دنبال کتاب دیگه ای ازش گشتم ولی چیزی دستم رو نگرفت تا چندی پیش که این کتاب رو توی قفسه کتابخونه دیدم و فورا اون احساس زنده شد !
**************

![]()
"يادداشت هاي شخصي يک سرباز" نویسنده : جِي.دي سلينجر
(گردآوري/مجموعه اي از چند داستان کوتاه سلينجر از 1940 تا 1944) ، ترجمه : علي شيعه علي
مجموعه 11 داستان کوتاه/ 144 صفحه
این کتاب مجموعه است از داستان های کوتاه سلینجر* که در بین سال های 1940 تا 1944 در مجلات مختلف منتشر شده اند !
سبک سلینجر ترکیبی است از جریان سیال ذهن ، طنز ، یک واقع گرایی هجوآمیز و بروز احساسات درونی در بی تفاوتی محیطی ! :) (فقط کلماتی رو که تو ذهنم بود پشت هم ردیف کردم :) )
در مورد جریان سیال ذهن ، او اون قدری به ذهن اجازه میده از داستان دور بشه که در مسیر برگشت، مخاطب دچار گسستگی نشه ! و همه حاشیه هایی که میاره معمولا در حیطه داستان و شخصیت های اون قرار دارند** ! طنز هم جز جدایی جدایی ناپذیری از بیانشه هر چند اصطلاحات عامیانه زیاد داره و لحن طنز او در ترجمه ممکنه بسیار تضعیف بشه ؛ ولی باز هم دیده میشه!
باید بگم خوش اومدن از آثار سلینجر بسیار سلیقه ایه !!! ولی ارزش امتحان داره !!!
در آخر ؛ برای یک سلینجر-خوان بودن خصوصیات زیر می تواند شرط لازم (و نه کافی) باشد :
به خوندن ادامه بدید بدون اینکه به قصه مسلط باشید ! و از داستان انتظار اطلاعات کافی نداشته باشید ! اطلاعات معمولا در شرایطی داده میشن که از انتظار گرفتن اونها دست کشیده باشید !
اگر از داستان سر در نمی آرید و شخصیت ها رو با هم قاطی میکنید ، باز هم به خوندن ادامه بدید !
اگر در یک مجموعه 11 تایی داستان کوتاه ، مطمئن باشید که ممکنه از هیچ کدومشون خوشتون نمیاد باز هم بخونیدش و اگر از 10 تای اول خوشتون نیومده ، باز هم "با رغبت" به خوندن داستان کوتاه آخر ادامه بدید !
پی نوشت : من (یکی از) بهترین داستان (های) کوتاه عمرم رو در این مجموعه خوندم*** ! هر چند از خوندن 3-4 تا هم شدیدا لذت بردم و از اغلب اونها هم خوشم اومد !
بعد ها- نوشت : ناطور دشت رو تازه شروع کرده ام !
* نویسنده مطرح و اثر گذار در ادبیات امریکا ،این بهترین توصیفی که ازش دیدم : "شهرت گریز است ، کم سخن می گوید ، بسیار می نویسد و به ندرت منتشر می کند"
** تازگی ها یک مجموعه داستان کوتاه شروع کرده بودم از "ویرجینیا ولف" به نام ".؟.؟.؟ آیینه .؟.؟ " ، داستان اول رو که خوندم با اسم "یک لکه سیاه" گذاشتمش کنار ! چرا ؟
چون جریان سیال ذهن ولف با جریان سیال ذاتی ذهن من در هم آمیخته بود و شده بود منجلابی که به هیچ ذهن مستقلی تعلق نداشت ! در واقع او از داستان اصلی (اگر بشه گفت همچین چیزی وجود داشته) میرفت به ذهنیات شخصی خودش که من بدون پیش زمینه نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم ! پس اون داستان برای کسی می تونست مفید باشه که می خواست به ذهنیات نویسنده پی ببره ، نه من که برام هیچ اهمیتی نداشت تو ذهن کوچیک یا بزرگ اون چی میگذره ! شاید اون داستان می تونست برای روان شناس شخصیش اگر ساعتی 100دلار بگیره جذاب باشه ، ولی برای من نه زیاد! از نظر من تراوشات حاصل از سیالی ذهن به تنها کسی که تعلق داره :خواننده" اس !
ولی سلینجر این طوری نمی نویسه ، اون هیچ وقت اجازه نمی ده از داستان کنده بشه ، حواشی همیشه حول وقایع یا شخصیتها میچرخه!
*** به اسم "قلب یک داستان تکه پاره" ؛ اونقدر دوسش دارم که پست بعدی رو بهش اختصاص دادم !!! :)
My Rating : 8.1 /10 ( “قلب یک داستان تکه پاره “: :9.5 /10)
Reading Value : 1.6 (Salinger-readers : 2.4)
نوشته شده توسط احمد فروردین 1388
--
Also published on fasl-e-akhar.blogfa.comان شالله سال خوبی داشته باشید.
همگی در پناه حق
علی
دوبار دو تا مطلب مختلف نوشتم یک بار این بلاگفای احم...ق به دلیل طولانی شدن مدت نوشتن پست log off کرد و دوباره که وارد شدم مطلبم پریده بود. بار دوم هم یه متن دیگه با کلی عکس حاضر کردم بازم این بلاگفای احم...ق پیغام داد امکان درج چنین پستی به دلیل محتوای آن وجود ندارد و دوباره مطلبم پاک شد.
حالا هم این پست اعتراضی رو نوشتم .تا 3 نشه بازی نشه ، احتمالا این یکی رو هم نتونم بذارم تو وبلاگ.
بعد از مدتها خیر سرمون اومدیم پست در کنیم.
ارادتمند همه دوستان حامد
عنوان : هزار خورشید درخشان نویسنده : خالد حسینی مترجم : بیتا کاظمی نشر باغ نو ۱۳۸۶ 460 صفحه
عنوان اصلی (انگلیسی) : A_Thousand_Splendid_Suns

این کتاب دومین رمان (بعد از "بادبادک باز") حسینی نویسنده افغان امریکایی تبار است !
من متاسفانه هنوز نه فیلم بادبادک باز رو دیدم و نه کتابش رو خوندم ولی باید بگم الان که این کتاب رو تموم کردم دارم حسرت می خورم چرا وقتی حدود 6 ماه پیش یه بار نسخه انگلیسیش رو دیدم نخریدم (البته گرون بود واقعا !) و قطعا بادبادک باز کتاب جزو کتابهای بعدی ای خواهد بود که می خونم !
من شدیدا تحت تاثیر داستان قرار گرفتم و واقعا مسحور قدرت کلام نویسنده شدم ! یک روایت درام از وقایعی واقعی (اگر هم اتفاق نیافتادند اما به راحتی می تونستند واقعی باشند!) در یک بستر تاریخی(از سلطه روسها تا سیطره طالب ها) !
«شبها لیلا در تخت خود دراز میکشید و برقهای ناگهانی سفیدرنگی که از پنجرهاش معلوم میشد را نگاه میکرد. به صدای رگبار مسلسلها گوش می داد و تعداد موشکهایی را میشمرد که زوزهکشان از روی خانهشان گذشته با موج خود گچهای سقف اتاق را روی سرش میپاشیدند. بعضی شبها نور آتش موشکها به قدری زیاد بود که می توانستی با آن کتاب بخوانی و خواب هرگز نمیآمد و اگر هم میآمد رؤیاهای لیلا سراسر آتش و اعضای بدن جدا شده و ناله زخمیها بود.
صبح هم آرامش نداشت. صدای اذان که بلند میشد ، مجاهدین اسلحههایشان را کنار گذاشته ، به سمت قبله ایستاده و نماز میخواندند. بعد دوباره جانمازها تا میشد و تفنگها پر شده و از کوهها به کابل آتش میشد و کابل هم به کوهها آتش میکرد. لیلا و بقیه شهر ، درست مانند سانتیاگو که شاهد تکهتکه شدن ماهی بزرگش توسط کوسهها بودند ، فقط باید تماشاچی میبودند.»
می تونم بگم اگر یک افغان که در اون شرایط زندگی کرده و این کتاب رو بخونه به مراتب بیشتر از من تحت تاثیر قرار می گیره (البته اگر بستر تاریخی به درستی تشریح شده باشه که به نظر این گونه می رسید)
کتاب نگاه ویژه ای به مسایل زنان داره (گویا بادبادک باز روایت مردانه داره و حالا هزار خورشید درخشان از دیدگاه زنانه نوشته شده) و باید بگم واقعا زیبا عمل کرده ! نه یک نگاه سطحی فمینیستی ، بلکه یه نگاه عمیق ، یک رویکرد درونی به اینکه چرا زنها چیزهایی رو تجربه میکنن که برای اون ساخته نشدن !
و در این زمینه این جمله محوری کتابه (اززبان نانا) : مثل عقربه ی قطب نما که همیشه رو به شمال قرار می گیره ، انگشت اتهام مردان همیشه به سوی زنها نشانه میره !
کاراکتر ها بسیار دقیق هستند ! توصیفها ملموس و فلش بک ها فوق العاده ! شیوه روایت هم گهگاه ریزه کاری های قشنگی داره !
نکته مهم دیگه منصفانه بودن نسبی کتابه ! چه در زمینه های روایت تاریخی(با توجه به اطلاعات محدود من از پیش زمینه تاریخی افغانستان میشه گفت این طور به نظر می رسه*) و چه در کاراکتر ها (هر چند در ظاهر به نظر میرسه مردها کمی محجور واقع شدند ولی با توجه به رویکرد کتاب کاملا قابل قبوله ) ،
همه کاراکترها طیف دارن ، کاراکتر کامل یافت نمیشه (شاید به جز ملا فیض الله -که نماد مذهب ناب بود-) و این نقطه مثبت کتابه! همه به تنگ نظری ها و اشتباهاتشون پی میبرند و خواهند فهمید وقتی می تونستند دوست داشته باشند نفرت ورزیدند ! و سعی نکردند دیگری رو درک کنن ! افسوس چیزیه که در جای جای کتاب دیده میشه!!! ولی افسوس توام با درک جدید و اصلاح ! افسوس سازنده و تمام این افسوس ها به خوشبختی ختم میشه حتی اگر فقط برای یک چند نفر باشد !
همچنین ادراک زیبایی که از مذهب ارایه میده واقعا جای موشکافی داره ! همون قدر که از طالبها شاکیه از ملا فیض الله تمجید میکنه ! سعی داره نشون بده که اگه استفاده ابزاری (نه کاربردی) از مذهب همون اندازه زشت و کریه ِ که استفاده صادقانه ازش زیبا و دوست داشتنی ! حتی از آیات قرن هم در نقاط حساس استفاده می کنه که نه تنها بیانگر ایمان شخصیت بلکه می تونه نشان دهنده ایمان عمیق نویسنده باشه !
و پایان کتاب (فصل چهارم) ، هر چند کمی کلیشه است ولی من واقعا تحت تاثیر بودم ، بیشتر از اینکه دستم روی سطور کتاب باشه روی صورتم حرکت می کرد !
در انتها : یه ترکیب زیبا از بیانی زیباتر از ، تنهایی ، دوستی ،عشق ، مصیبت ، ازخودگذشتگی ، رهایی و خوشبختی و در انتها امید ! یک کتاب فوق العاده !
و کتاب با این جمله بی نظیر تموم میشه :
"اما بازی اسم ها تنها نام های پسرانه را شامل می شود ، چون اگر دختر باشد لیلا اسمش را از قبل می داند "
پی نوشت : فیلم این کتاب هم در دست ساخته ، برای دیدنش لحظه شماری می کنم !
نوشته شده توسط احمد Feb 2009
* البته این بی طرفی تاریخی رو میشه خدشه دار دانست از دیدگاه بازه روایی ، چرا که اصلا به زمان بعد از طالبان و سیطره آمریکایی ها پرداخته نشده و چه بسا بدبختی ها و ستم ها در همون حالت یا حتی به گونه دیگر وجود داشته ولی نویسنده از پرداختن به اون طفره رفته ! (خب بالاخره تبعه امریکاست و انتظاری هم جز این نمی توان داشت ، در خود کتاب هم اونقدری که به روسها تاخته اصلا ،حتی خیلی خفیف تر هم، به غربی ها و امریکایی ها شاکی نشده ! در حالی که همون قدر که روسها در حکومت نجیب الله دست داشتن غربیها در تفرقه مجاهدین و سر کار آمدن طالب ها !)
----------------------------
My Rating : 8.9 /10
Reading Value : 1.6
من کتاب زیر رو مطالعه کردم :
عقل و احساس (Sense and Sensibility)، جین آستین ، ترجمه : رضا رضایی ، 405 صفحه، نشر نی چاپ دوم 1386

First edition title page from Sense and Sensibility, Jane Austen's first published novel - 1811
باید بگم که بعد از خیلی سال که درست و حسابی رمان نخونده بودم این رمان به اندازه کافی جذابیت داشت تا منو تا آخر با خودش همراه کنه ! (دست به ول کردنم بد نیست ،سابقه خوبی در ول کردن رمانهای بدون جذابیت از 1/4 به بعد دارم ، جالبه بگم به یادم میاد به طور احمقانه ای یه رمان ت...-تخیلی رو تو سه سال سه بار تا وسطهاش خوندم ، اما چون جذاب نبود ولش کردم !)
همون طور که قبلا هم گفتم آثار آستین معمولا رمانهایی عاطفی-خانوادگی با درون مایه عاشقانه هستند که روایتگر روابط موجود در طبقه اشراف و بورژوا انگلستان است که از آن برای بسط داستان بهره می گیرد !
عقل و احساس روایت دو خواهر (اِلینور و ماریان دشوود) در طبقه بورژوا است که در حین حوادث خانوادگی درگیر روابط عاشقانه می شوند و ... (حال تعریف کردن ندارم ! معذور دارید ! )
الاحساب این عکس رو ببینید که دستتون بیاد اوضاع به چه منوال می گذرد !!!! :)

A 19th century illustration showing Willoughby cutting a lock of Marianne's hair
نکته اول که می خوام بگم (و شاید تکراری باشه) ظرافت نویسنده در پرداخت حالات روانی شخصیت هاست ، این نکته اونجا ظریف تر میشه که بدونیم داستان در عین اینکه سوم شخص روایت میشه ولی همیشه همراه شخصیت اصلی (اُلینور) پیش میره ، هر چه که درک اِلینور از آدم ها بیشتر میشه ، توصیفات داستان از شخصیت ها پر زنگ و لعاب و تر و ظریفتر میشه ! و نکته قابل توجه اینه که برای استفاده از این روش لزوما کاراکتر اصلی باید داراری هوش و نکته سنجی بالایی باشه (چیزی که در مورد اِما در اِما و , و الیزابت در غرور و تعصب نیز مثل الینور در عقل و احساس کاملا صدق می کنه )
دو نکته آخری هم اشاره به اخلاق گرایی شدید نویسنده و همین طور طنز در کلام اونه (که با وجد اینکه ترجمه از ظرافت اون کم کرده ولی هنز به شدت جلب توجه میکنه ! ) ، البته باید به ترجمه نسبتا خوب رضا رضایی اشاره کنم ! روانی متن قابل قبول بود !
در مورد تفاوت های این رمان با رمان های دیگه آستین باید بگم که تفاوت اصلی در درجه پِرفکشن کاراکتر هاست (به خصوص مردان) ! ، کاراکترهای اصلی مرد داستان با وجود اینکه در انتها به رضایت و سعادت می رسند اما اون صلابت و شخصیت (و نیز ثروت) مستر دارسی و یا مستر نایتلی رو ندارند و دارای ضعف هایی در روابط اجتماعی هستند که به اشتباه در تصمیم گیری اخلاقی توسط اونها منجر میشه ! با توجه به اینکه عقل و احساس اولین رمان منتشر شده آستن است می توان به تمایل او به قرار دادن شخصیت های کامل در داستان هاش (که به وضوح در رمانهای بعدی بیشتر دیده میشه!) پی برد!
my rating: 8.1 - for Females* , 7.7-for Males /10
Reading Value : 1.8-for Females* / 1.3-for Males
Story: 7.2
Characters : 8.0
suspension: 7.2
tension:6.9
----
ترجمه : 7.8 /10
----
پی نوشت : در اصل پروژه بزرگ تر از این حرف هاست !!! این تازه اولشه ! اهداف دراز مدت داریم که طی تست حاصل می شوند ! چون آثار آستن در فرم و محتوا تقریبا یکسان هستند ، لذا برای تست مناسب اند !
آزمون اینه که در یه سری از آثار اول کتاب خونده میشه بعد فیلم دیده میشه ، در بعدی اول فیلم دیده میشه و بعد کتاب خونده میشه !!!! این طوری با ضبط فیلینگ ها امکان مقایسه تطبیقی در حالت (فیلم اول وِرسوز کتاب اول ) فراهم میشه !!! البته همه در حد مقایسه آماتوری !!!ببینیم چی میشه !!! اگه این امتاحانات بذارند !
پی نوشت 2: من غرور و تعصب رو شروع کردم ، ترجمه : شهرام پورانفر ، واقعا ترجمه مزخرفیه !!! کلمه کلمه ترجمه کرده ! گند زده رفته ! دارم دنبال یه ترجمه بهتر می گردم !
شخصیت نوشت : اِلینور دشوود : زنِ زندگی ! :)
ماریان دشوود: ، پشت کنکوری ! ،"ماریان نمی توانست نصفه نیمه عاشق شود" صفحه 403
آدوارد فررس : سِ موا ! :)
کلنل برندن : سِ موا آیوسی ! :)
خانم جنیگزز: مادر بزرگ
خانم دشوود: مامان
آقای هنری دشوود : خُرزو خان !
رابرت فررس: داوود برره !
ویلوبی : بهرام کُردان
آقای جان دشوود : "اگه با خانم دشوود ازدواج نمی کرد شاید آدم محترم تری می شد ، شاید حتی آدم بهتری می شد " صفحه 13
خانم جان دشوود : اگه زن آقای دشوود نمی شد ،آقای دشوود آدم محترم تری میشد ، حتی شاید آدم بهتری می شد !
سِر جان : سیاهی لشگر
خانم میدلتن : خانم دشوود مثبت
خواهران استیل : اَه اَه ....... بِدِه بِرِه !!!
*لطفا نپرسید چطوری برای فیمیل ها ریت کردم که خودم هم نمی دونم ! کشکی کشکیه !
-------------------
نوشته شده توسط احمد Jan2009
-----------
Also published on fasl-e-akhar.blogfa.com

وقتی عبارتی را خارج از متن خودش بررسی کنی به هیچ عنوان نمیتوانی به نتیجه مطمئن باشی . هر عبارتی و مراد از هر عبارتی در داخل متن خود معنا میابد. عبارت "پا را ستون کن و خیمه ای سنگین بزن " در نطر یک ایلیاتی خیمه نشین بی معنا بل مبهم است حال آنکه در مکالمه ی دو کشتی گیر کاملا مفهوم رسان است! علم و دانایی نیز چنین خاصیتی دارند خاصه علوم انسانی. یک پدیده در دو تمدن نه فقط اعراض متفاوت بلکه ماهیتی متفاوت خواهند داشت فقط جهت ایضاح به یک نمونه ازین تفاوتها اشاره میکنم .شاید دو کلمه ای که در عنوان آمد - رپ و انصار- دو مفهوم بسیار دور باشند و بل متضاد از منظر اجتماعی ، سیاسی، فرهنگی ... اما میخواهم خلاف آمد عادت مشابهت این دو را در دو فرهنگ شرح دهم...
ما هم در ایران پدیده ای داریم به نام جوانان لاقید تحت عنوان رپ و هم در ایالات متحده. ظواهر هر دو گروه ایرانی و آمریکایی نیز بسیار شبیه است و البته نزد ظاهر بینان این عدد دو که آوردم فقط نشانه ایست از دو مکان مختلف، دو مسقط الراس متفاوت و نه چیزی بیشتر.
اما پدیده ی رپ در آمریکا واقعیتی است اجتماعی. اگر چه ظاهری دارند بسیار شبیه به ظاهر آن چه مقلدان وطنی شان ساخته اند اما باطنش قطعا متفاوت است.
پدیده رپ در آمریکا یک وافعیت اجتماعی است ادامه طبیعی هیپی ها و پانک ها و ... نوعی نشانه ی بیماری است نوعی تب است نوعی هشدار است همان مقدار که تب در قیاس با بیماری چیز بدی نیست گروههای رپ نیز بد نیستند. گروههای رپ نیز همانند تب که هش دار بیماری است هش داری برای یک بیماری اجتماعی است میگویند شما که به ما گفتید با سرمایه همه چیز ما را حل میکنید همه چیز را حل نکردید بل اصلا بعضی مسایل را ندیدید شما که آزادی را قرار بود ... بنابراین رپ در جامعه ی غربی یک تب است نشانگر یک افول یا یک دروغ یا بیماری تمدنی. کاملا به خلاف رپ در جامعه ما. ظاهر رپ را گرفته ایم لباس پاره و کفش کتانی و موی گره خورده کمی هم فرار از هنجارهای اجتماعی ... اما می بینی که جوانک از اتومبیل آخرین مدل پاپا پیاده میشود و شب هم به مهمانی آنچنانی میرود و... یعنی یک اعتراض قوی تبدیل میشود به یک ادا یک تظاهر یک دزانفکته... و همین میشود که هیچ کس نمیتواند رپ ایرانی را تحمل کند. مگر روزی که برویم داخل سازمان تجارت جهانی آن وقت رپ ایرانی میشود یک موجود با ارزش که جلو روی تمدن غالب با افتادنش قامت راست کرده است. و خیال نکنید اینها که نوشتم فقط مخصوص گروههای متظاهر جوانانه است. ظاهر گرایی در رپ ایرانی و روشن فکر ایرانی و علم ایرانی خیلی با هم توفیر نمیکند.
نیمه شبی در خیابان نرث استیت شیکاگو بودم وبه گروه جوانی برخوردم که اسمشان را اتفاقا همان نرث استیت گذاشته بودند. سه چهار جوان که دور هم نشسته بودند سرحال و آرام که ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و خیابان گردی توریستهای دوربین به دست ژاپنی تمام شده بود. دور هم نشسته بودند و چهار زانو و دو زانو و یکی چیزی گرفته بود دستش که تمپو نبود. بیشتر مرا یاد ضرب زور خانه ای خودمان می انداخت. همه دراگی بودند.
همه پی یرس (Peirce) کرده بودند و از گوش و دماغ و لبانشان حلقه رد کرده بودند تا عملا نفرتشان را از زندگی مادی طولانی شان نشان کسانی دهند که رژیم عذایی میگیرند و غذای ارگانیک میخورند و سیگار نمیکشند و مشروب کم میخورند تا بدن سالم داشته باشند عشق کنند در تمدن غرب و ....
ماری جوانا میکشیدند و ضرب میزدند، گوشه خیابان. و البته یکیشان وسط ایستاده بود و دور خودش میچرخید. شروع کردیم به گپ زدن و از مرشدها گفتیم که دور انگشتانشان نخ کنفی می پیچند تا راحت تر ضرب بگیرند وانگشتها زخم نشود. با شیفتگی گوش میکردند و برایم با رنگ های مختلف ضرب میگرفتند بسیار شبیه به ضرب زور خانه های خودمان یا حلقه های درویشی در کردستان. و جالبتر این بود که رقصشان نیز شبیه چرخ و حرکات موزون زور خانه ای بود. یک ساعتی نشسته بودم وعشق میکردم.
این سه چهار تا کل تمدن غرب را به سخره گرفته بودند. شورشی بودند مقابل آن نظم وحشتناک ماشینی. یکی پسر کارخانه دار معروفی بود و می گفت اینگونه میزیم تا پدرم بفهمد که همه چیز پول نیست... و من در میافتم نظر آن عالم روحانی را که اهل فلسفه بود و در لندن گروهی ازین جوانان را اتفاقی دیده و بود و نشسته بود زار زار گریستن و یا لیتنی کنت معکم گفتن...
و شاید برای ظاهر بینان سخت باشد فهم چیزی که اضافه میکنم: معادل گروه شورشی و غیراجتماعی و شاختار شکن رپ در جامعه ی ما اتفاقا انصار هستند. کسانی که نسبت به قوانین بی اعتنا هستند قیافه شان را عوض کرده اند موقعیت کنونی را برنمیتابند و سعی میکنند جلوش موضع بگیرند همانطور که رپ آمریکایی اعتراض میکند به تمدنش که نتوانست با شعار دموکراسی زندگی آزاد برای ما بسازید انصار ایرانی نیز معترض است به تمدن نوپایش که نتوانست با شعار دین برایش زندگی دینی بسازد. ایندو به جد معادلند در هنجار گریزی اجتماعی در ظاهر متفاوت در بی اعتنایی به قانون در سلامت نفس و در احتمال طعمه ی سیاسی شدنشان...
(والبته منظورم از انصار انبوهه ی کوچک غیر سیاسی غیر سازمان دهی شده ی آرمانگرا اصول گرا و حزب اللهی است. )
پدیده ی رپ در جامعه ی ما ظاهری است و بی معنا. ادای اعتراض است به چیزی که وجود ندارد. فریادی است بر سر چیزی که نیست. و درست به همین اندازه پدیده ی انصار در غرب بی معنا است و ظاهری. رفتاری که میان ساکنان مسلمان متنسک زیاد می بینیم. اگر کسی در غرب بزید و نان غرب بخورد و مالیات بدهد به تمدن غرب و چرخ تمدن غرب را بچرخاند و دم بزند از اسلام دقیقا به قاعده ی همان رپ ایرانی نفرت انگیز خواهد بود...به قاعده ی رپ ایرانی، روشن فکر ایرانی دانشگاه ایرانی و هر چیز دیگری ازین دست...
برگرفته از کتاب نشت نشا نوشته ی رضا امیر خانی
حامد
فی مقامات شیخنا سوریخ
آن درخت معرفت را بن و بیخ
آن آوازه شهرتش بلند تا مریخ
آن زده بر ادعای مدعیان همه میخ
محمد سرخهای؛ الملقب بالسوریخ
رود جوشان مرامش تشنگان چهل و دو را سیراب کرده و حقیقت مدعایش نقشه مدعیان نقش برآب کرده و خنکای معرفتش کام سرسپردگان را پر از شراب ناب کرده.
* * * * *
گویند وقتی گاه قبل از تعطیل واپسین سنه تحصیل شد ، در ساختمان "پیش" حلقهای از هواکاران تشکیل شد و بساط لهو با "جداول خفن" تکمیل شد.
دوستان پیوسته در آن عشرتکده به بستن شرطهای مجنونانه و سر دادن خندههای مستانه مشغول بودندی و فارغ از ملال کنکوریان ملول بودندی و بیپروا از آزمون تیرماه و رد و قبول بودندی.
باری، در روزی از روزها که حلقه یاران مزین به حضور مرامخیز و بهجتانگیز شیخ ما بود و لاف های لاف زنان کماکان بر جا بود و سفره قمار بر سبیل رد و اثبات بر پا بود، همراهی از جمع، مقصودی نام به اقتضای جهل جوانی، چنان که افتد و دانی، زرد سودایی در غایت خنکی از حجره محمود خرید و با برق شرارتی در چشمان به ناهارخوری رسید و بی درنگ به میان بزم یاران پرید که " این دو لیتری سودا را نه از برای نوش جان همپیالگان که در جستجوی جنم مدعیان اشتراء کردهام ؛ مرد میدان میطلبم که پیش از سرآمدن دو دقیقه کارش بسازد تا سبز اسکناس هایی چند تقدیمش کنم."
پس چشمان جمع بی هیچ درنگ، قصد آن "صاحب کلت خالی" کرد، تا عزم آن مرد جنگ چه باشد . . .
آن زمان که شیخ به اشارتی بطری نگونبخت را طلبید، میرزا علی احمدی - از ریزه خواران سفره مرام شیخ - نیکو تدبیری اندیشید؛ پس جمله مایحتوی بطری را به پارچی از آن حاج کاظم کشید؛ باشد که گشادی دهانهاش درخور منزلت شیخ باشد و تنگی دهانه بطری، زمان را ضایع نکند!
آنگاه شیخ به نیکو سیرتی ظرف بخار بسته ز سرما را به هوا برد و نه جرعه جرعه بلکه اسرع و اسهل مایحتوی ظرف را به تمامی خورد و هنوز بیست ثانیه به سر نیامده، آثار سودا از ظرف سترد، چنان که جمع را یقین حاصل شد که حکما شاهراهی هموار به فراخی دهانه ظرف معهود، دهان شیخ را به معدهاش متصل گردانیده، چه؛ شتاب نوشیدن شیخ اگر نه بیش، کم از تندی بیرون شدن سودا نداشت!
باری، جوان جاهل دامن از دست بداد و در هیاهوی تکبیر و تحسین اصحاب، صیحهای برآورد که: "اااااااا..... خورد!"، پس با رغبت تمام برگ سبزی چند به پیشگاه سوریخ جاه شیخ تقدیم نمود. لیک مرام بیانتهای شیخ نگر! که طبق انتظار پول را کناری زد و نمکین عارقی افتخاری زد و نقب گفت و شنود به امور جاری زد، گویی از ازل شرطی و سودایی در کار نبود!
پس از گذشت لختی، آثار مایعی زرد رنگ در کام شیخ ظاهر گشت چنان که چون لب به کلام پرمرام میگشود و دل از مریدان میربود، حبابی چند در منتهیالیه دهان مبارکش رخ مینمود و زنگار غم از دل ناظران میزدود و مجاوران صاحبدل بیگمان صوت دلانگیز ترکیدنش را به گوش جان و سر میشنودند.
زین رو ، میرزا علی که پیرمراد خویش را ناخوش می دید ، در تکاپوی چارهای فوری افتاد، پس پارچ خالی را پیش روی شیخ نهاد؛ آنگاه به سان نجات غریقان دستان به دور آن کمر سوریخ-مایه حلقه نمود و همچنان که بر و بازوی شیخ را می ستود، فشاری به جانب خویش بر آن شکم لبالب از سودا آورد و بر همین نسق بیدرنگ دستان را تا زیر قفسه شیخ بالا آورد و . . .
نتیجه پر واضح که جمله دار و ندار معدهاش برآمد و همچنان که به کام ظرف خوشاقبال درآمد، رنج و محنت شیخ نیز سرآمد و اجر و قرب مریدش نزد وی به غایت آمد.
زین دگردیسی شیخ را نقصانی از درون شکم حاصل شد و ما یحتوی ازلی معده اش در معیت سودا به ظرف داخل شد و بهت و شعف جمع به دیدن بخارسرد نقش بسته بر ظرف کامل شد، چه ؛ سوریخ در سایه صفای بیشایبه به صیانت خنکای نوشابه نایل شد.
جوان جاهل و میرزا علی و جمع یاران و شیخ ما جملگی در خنده شدند و بسی نشاط رفت.
"تمت بعون الملک الخلاق"
بقلم علیف و میرزاعلی

{سخنرانی آغاز سال تحصیلی در جو سنگین و سکوت مرگبار بچه ها}:
دانش آموزان عزیز همانطور که می دانید اینجا دیگر راهنمایی نیست.اینجا باید بسیار جدی درس بخوانید.
سه ماه بعد:
{کلوزآپ از چهره معلم در بیرون کلاس در حال گوش دادن به وقایع کلاس شیمی}
{معلم شیمی به صورت محسوسی مهربان است و کلاس تقریبا از دست او خارج شده است}
{صدای چند تن از بچه ها با وضوح بیشتری می آید که در حال سوء استفاده از این وضعیت و دست انداختن معلم مهربان هستند}
1 ماه بعد:
{کلاس عربی}
{معلم در حال درس دادن و همه سراپا گوش(کلوزآپ از دست و انگشتر در نجف معلم،گویی حواس تعدادی از بچه ها به حرکات دست معلم است که گاه گاهی به سمت محاسن رفته و با آنها بازی میکند)}:
بچه ها امروز می رسیم به صیغه ی مبالغه.صیغه ی مبالغه معمولا بر وزن فعال به کار میره.می تونید مثال بزنید:
اولی:مثل نجار
معلم:درسته دیگه
دومی:مثل جبار
معلم:خوب
دانش آموز: آقا مثل حمال!!
{خنده ی کلاس}
معلم:ببینیم بچه جون تو کی می خوای یاد بگیری همینجوری دهنت رو باز نکنی حرف بزنی؛یک ذره فکر کن آخه!
{چندروز بعد}
{داخلی:راهروی منتهی به دفتر معلم}
{دانش آموز در حال رفتن به سمت اتاق معلم}
{به در می رسد}{از داخل اتاق صدای خنده چند تن از بچه ها و معلم میآید}
{در می زند}{مدتی صبر می کند}{کسی در را باز نمی کند}
2ماه بعد:
{3شنبه:زنگ تفریح دوم صبح}
{پوست شور که پایش را گچ گرفته است به سمت میز معلم میرود و روی آن می نشیند}
{دانش آموز جستی می زند و دمپایی پای گچ گرفته ی او را از پایش بیرون می کشد}
{پوست شور به دنبال دانش آموز لنگان لنگان می دود}
پوست شور:چی کار میکنی!
{طهرانی صفا از خواب قیلوله بیدار شده و به سمت جلوی کلاس میرود}
طهرانی صفا:یالا بندازش اینجا
{دانش آموز دمپایی رو برای طهرانی صفا میندازه}
{طهرانی صفا شوت محکمی به دمپایی می زند،دمپایی برخورد محکمی با مهتابی کلاس می کند}
{کلوزآپ از سقوط افقی مهتابی به پایین}
{صحنه ی آهسته:نگاه حیرت زده ی بچه های کلاس به سقوط مهتابی}
{برخورد مهتابی با کف کلاس}
{صدای مهیب ترکیدن آن گویی همه ی مدرسه را خبر کرده است}
دانش آموز خطاب به طهرانی صفا:احمق چی کار کردی!
طهرانی صفا لبخند اعصاب خوردکنی می زند و می گوید :بی خیال بابا!
فعلا که امروز معلم نیست
فردا:
{کلاس معارف}
{کلوزآپ از انگشتر عقیق ساده و در عین حال زیبای معلم}
{صورت دانش آموز}{گویی نگرانی در آن موج می زند}:
-نکنه اخبار دیروز به گوش معلم برسه
-آخه من که کاری نکردم ،تقصیر طهرانی صفا بود
{صدای درب کلاس}{معلم معارف به سمت در می رود و ناگاه صدا می زند:
آقایان طهرانی صفا و .... چند لحظه بیرون !!!
{بیرون کلاس}
{معلم با لحن تند خطاب به 2 نفر}:
شما 2تا می دونید که کارتون چقدر خطرناک بوده!!
دانش آموز:آقا تقصیر ما نبود!
معلم:می دونید اگه یک تیکه اکسید جیوه میفت توی چشم یکی از بچه ها چه جوری می خواستید جواب بدید!
{معلم 2 نفر را چند دقیقه در خلصه بلا تکلیفی می گذارد تا کمی به وحشت بیفتند}
{پس از چند دقیقه معلم باز میگردد و طهرانی صفا را به کلاس می فرستد}
{معلم خطاب به دانش آموز}:اگه فقط یک باره دیگه ازین اتفاق ها بیفته 1 هفته می فرستمت خونه استراحت!!
بچه جون تو آخه کی می خوای بزرگ شی!
دانش آموز:آقا دیگه تکرار نمیشه
4 ماه بعد :
{دانش آموز در حال دیدن کارنامه}{چشم دانش آموز به دنبال مهر قبولی خرداد است اما پیدا نمی شود و به جای آن با خود کار سبز نوشته شده است:

"7 رتبه افت تحصیلی شما که متاسفانه با مشکلات انضباطی نیز همراه بوده،در خور تامل است.برای تبیین وضعیت تحصیلی سال آینده،روز شنبه 79/4/4 ساعت 10 دردبیرستان حاضر باشید."
ادامه دارد.....
اسم دبیرستان رو میشه خوند
یه تویوتا سواری قدیمی از تو خیابون می پیجه به د اخل ورودی و از دوربین دور میشه
[صدای عادی موتور تویوتا ]
*{می تونه مال هر کسی باشه!}
دوربین کنار آبخوری ها ،
نما از در آبدارخونه ،ورودی که تویوتا داره به اون وارد میشه ، در دفتر و در گوشه تصویر در بیرونی نمازخونه که باد پرده هاش رو به بیرون هل میده،
افتاب نسبتا شدید!
[صدای تویوتا که نزدیک میشه]
آبدارچی با یه سینی از آبدارخونه بیرون میاد که تویوتا رو میبینه ، می ایسته !
نما باز از بالای ساختمون پیش دانشگاهی:
تویوتا وارد میشه ، برای آبدارچی یه نیش ترمز میزنه و سلام و احوال پرسی می کنه!
و دوباره سرعت میگیره!
کات به
نما از کنار دفتر، آبخوری ها و زمین های والیبال در روبرو قرارا دارن !
تویوتا سرعت می گیره و آبدارچی وارد دفتر میشه !
کات به نمای در بیرونی نمازخونه
پرده ها رو باد تکون میده
هاله از چند نفر که دور هم نشستن رو میشه در داخل سالن تشخیص داد
---------------------------------------------------------------------
شات روی در سالن نمازخونه از بیرون نمازخانه،
تعدادی کفش توی جاکفشی ها (در حدود 40 جفت)
[صدای همهمه بچه ها در پس زمینه]
کات به
حرکت دوربین روی دست ، از پله ها به سمت نمازخونه پشت سر محبی ! چهره محبی رو هنوز تماشاگر ندیده
[صدای پا روی پله]
کات به
مدیم شات نماز خونه ، همه گروه ها مشغول کار گروهی ، در اصلی نمازخونه در گوشه تصویر
محبی به ارامی از در اصلی وارد میشه و همونجا دم در مشغول نظاره میشه
[صدای همهمه]
نمای سالن از پشت سر محبی
حرکت تراولینگ از پشت سر محبی به داخل سالن
محبی دم در میمونه
دوربین از کنار گروه های مختلف رد میشه
[مقصودی : بک استریت بویز !!! قهقهه بلند ، راجع به بکهام داره حرف میزنه ، اعم از دیوید یا ویکتوریا]
[همهمه ای راجع به خاطرات بیگلر با کریمیان]
[همهمه گروهی راجع به فوتبال و خطاهایی که داور نگرفته ، ]
[همهمه گروهی بعدی راجع به فوتبال و خطاهایی که داور الکی گرفته ، ]
کلوزاپ به چهره ی محبی ، همه گروه ها رو زیر نظر داره !
اولین باره که تماشاگر چهره محبی رو میبینه !
عینک نسبتا بزرگی داره! از بالای ابرو تا استخون گونه رو پوشش میده !
با انگشت اشاره دست راست میله وسط عینگش رو به بالا هل میده !
نمای باز سالن که پرده های نماز خونه با باد تکون می خورند و جلوی دوربین رو میگیرند
[صدای آرام همهمه در پس زمینه]
[سکوت نسبی]
[صدای فریاد محبی: نبوی ، برو بیرون !!!!]
کلوزاپ از چهره محبی !
هنگام فریاد عینکش به طرز محسوسی تکون می خوره !
[سالن در سکوت فرو میره ]
شات از هیکل کامل محبی که با انگشت به بیرون اشاره میکنه !
[کماکان سکوت]
کات به
نبوی با چهره بی تفاوت : اقا با وسایل یا بی وسایل !
[سالن میره رو هوا، صدای خنده مقصودی کاملا از بقیه متمایزه]
نما از سالن که همه دارن می خندن !
دیزالو به
کلوزاپ چهره مستاصل محبی که داره عواقب هر کدوم از گزینه ها رو بررسی میگه !
کلوز اپ نبوی :
به طور اشکار داره لبخند میزنه و سعی در پنهون کردنش هم نداره !
--------------------------------------------------------------------------
نویسنده : احمد

گروه فرهنگي؛ روز جمعه 10 اکتبر 2008 برابر با 19 مهرماه سال 1387 نمايش فيلمي در سينماهاي امريکا و انگلستان آغاز مي شود که به واسطه يک ويژگي مهم براي ايرانيان جذاب و مهم است. «مجموعه دروغ ها» جديدترين فيلم کارگردان کهنه کار سينماي امريکا ريدلي اسکات در اين روز به پرده سينماها مي رود که نام يک بازيگر شناخته شده سينماي ايران در ميان اسامي دست اندرکاران آن به چشم مي خورد؛ گلشيفته فراهاني.

پس از آنکه سايت سينمايي معتبر imdb حدود 10 روز پيش نام گلشيفته فراهاني را به جمع بازيگران اين فيلم اضافه کرد، کمپاني برادران وارنر هم چهارشنبه شب در تريلر جديدي که از فيلم منتشر کرد تصاويري از بازي فراهاني را قرار داد تا سرانجام شايعه يي که يک سال است در محافل سينمايي و رسانه يي به گوش مي رسد، تاييد شود. سايت imdb هنوز توضيحي درباره نقش فراهاني و نام شخصيتي که او آن را ايفا مي کند ارائه نداده است اما تا پيش از اين از درج نام اين بازيگر در ليست دست اندرکاران فيلم «مجموعه دروغ ها» با نام اصلي Body of lies خودداري مي کرد.
فيلم بر مبناي کتابي به همين نام نوشته ديويد ايگناتيوس يادداشت نويس معروف روزنامه واشنگتن پست ساخته شده است. اين کتاب آوريل سال 2007 به بازار آمد و بلافاصله حقوق سينمايي آن توسط کمپاني معروف برادران وارنر خريداري شد. رمان «مجموعه دروغ ها» مضموني در ارتباط با مبارزه با تروريسم دارد و داستان يک مامور سيا به نام راجر فريس است که براي پيدا کردن يک تروريست مهم از سران القاعده به نام «سليمان» به اردن مي رود. کتاب تا حدودي به نقد سياست هاي مداخله گرايانه آمريکا مي پردازد و در مجموع اثر منتقدانه يي محسوب مي شود. در برگردان سينمايي اين رمان تغييراتي ايجاد مي شود که يکي از مهم ترين آنها اضافه شدن شخصيتي به نام «عايشه» است که در داستان اصلي با نام «آليس» وجود داشت. شخصيتي که قهرمان داستان در جريان پيدا کردن سليمان دلباخته اش مي شود. ويليام موناهان فيلمنامه نويس اسکاربرده به خاطر فيلم معروف «مردگان» مارتين اسکورسيزي که کار بازنويسي و اقتباس از داستان اصلي را برعهده داشته، شخصيت عايشه را در قالب يک پرستار تصوير کرده که البته هنوز جزئيات کامل آن مشخص نيست. گلشيفته فراهاني ايفاگر اين نقش است در حالي که نقش نخست فيلم را لئوناردو دي کاپريو بازي مي کند و راسل کرو هم بازيگر نقش مهم ديگري در فيلم است. فيلمبرداري فيلم سال گذشته آغاز شد و بخش هاي مربوط به اردن در شهر رباط مراکش فيلمبرداري شده است. گفته مي شود بعد از انتخاب گلشيفته فراهاني براي بازي در فيلم سازندگان آن تغييراتي در فيلمنامه اوليه انجام داده اند تا حضور فراهاني در فيلم با موازين خاص حقوقي و قانوني کشور در تضاد نباشد. ريدلي اسکات کارگردان کهنه کار انگليسي در فيلم هايش همواره تلاش داشته نگاهي چندجانبه به مضامين داشته باشد و گواه آن فيلم معروف «ملکوت آسمان» است که در آن تصويري واقع گرايانه از مسلمانان ارائه و به طور ضمني از صلاح الدين ايوبي ستايش مي شود. حضور بازيگران ايراني در فيلم هاي هاليوودي سابقه طولاني دارد اما در چند سال اخير تعدادي از بازيگران فعال فعلي سينماي ايران امکان حضور در چند فيلم مهم هاليوود را يافته اند که مهم ترين آنها همايون ارشادي است که سال گذشته فيلم «بادبادک باز» با بازي او در سينماهاي جهان اکران شد. او هم اينک مشغول بازي در فيلم جديد الخاندرو آمه نابار با نام «آگورا» است. با اين همه حضور فراهاني در فيلم جديد ريدلي اسکات که بسياري از اکنون آن را از شانس هاي مسلم اسکار 2009 مي دانند سرفصل جديدي در حضور بازيگران سينماي ايران در عرصه هاي بين المللي خواهد گشود.
منبع:روزنامه اعتماد
حامد

مرحومه فاطمه رجبی فرزند علی
لطفا کپ نکنید!!!!
در سفر اخیر به شهر شهید پرور نیشابور با این قبر مواجه شدم . ایشون هیچ ربطی به همسر آقای الهام ندارند.
یه فاتحه جهت شادی روح مرحومه بفرستید!
راستی میدونستین وبسایت فاطمه رجبی فیلتر شده؟ isp من که فیلترش کرده.
My Rating:8/10
حامد
از حامد مروی که داره مثل بچه دبیرستانی کنکور می خونه تا احمد فرانسه و امین!
نمی دونم چرا چند وقته همه کم پیدا هستند ولی من این چند وقته حسابی گرفتار بودم.
جای همتون خالی پریروز از پروژه ی خودم دفاع کردم و دیروز کار های نصفه نیمه ی خودم رو انجام دادم.
حالا دیگه من کاملا آماده ام که بیام و حسابی قلم فرسایی کنم.
البته این چند وقته فیلمی ندیدم که بخوام ازش بنویسم(که همش تقصیر این Prison Break بود،تازه این S3 روهم دلم نمیاد ببینم چون دوست ندارم تموم بشه) ولی در نهایت چون Prison Break رو به اتمامه می خوام دوباره به عالم شیرین سینما برگردم و شما رو هم وادار به بازگشت کنم.
مخصوصا حامد که کنکور رو خیلی جدی گرفته و امین که نمی دونم چرا خبری ازش نیست!
حامد باید بیاد و شمایل وبلاگ رو حسابی عوض کنه تا حال و هوامون تغییر کنه،امین هم لا اقل 3-2 تا نقد خوب به وبلاگ بده کاره!

تازه فیلم Dirty Hary هم مونتاژ اولیش تموم شده و جاتون خالی یکی از شاهکار هامون شده اونم اگه خدا بخواد تا یک هفته دیگه Release می کنیم.
پس یک هفته ی دیگه با وبلاگی کاملا جدید و اکتیو روبرو خواهید بود.در وبلاگ جدید مطالب فقط نقد فیلم ها نیست،بلکه همه باید عقاید شخصی،احساسات و تجربه های درونی خودشون رو هم بنویسن.
مرگ تدریجی یک وبلاگ هم یک واژه صهوینیستی است که اسرائیلیها توی دهن این حامد انداختند. تا زمانی که ما فیلم می بینیم این وبلاگ نخواهد مرد. پس من اسم این سکوت رو میگذارم:
تولد دوباره ی یک وبلاگ
علی
خواستم فقط در راستای نشر اخبار فرهنگی ،
این رو بگم که La Fete Du Cinema از امروز شروع میشه ، در طی سه روز پیش رو بلیط سینما ها با تخفیف در اختیار تماشاچی ها قرار میگره و بعد از پاره از فیلم ها جلسات نقد و پرسش و پاسخ هم برقرار میشه !
اخر هفته پیش هم La fete de la musique در پاریس بود ! در اون شب هم همه گروه های موسیقی جوان در خیابون برنامه اجرا می کردند (مرکز شهر ، نزدیک Blv Saint Germain) واقعا شب به یاد ماندنی بود ! من از کار یک گروه متال خیلی خوشم اومد ، عکسشون رو گذاشتم !!!

یا حق
احمد
این هم لیست کامل JURY اصلی همراه با عکس
President of the jury
Sean PENN, Director
Members of the jury
- Jeanne BALIBAR,
- Actress
- Rachid BOUCHAREB,
- Director
- Sergio CASTELLITTO,
- Actor
- Alfonso CUARON,
- Director
- Alexandra Maria LARA,
- Actress
- Natalie PORTMAN,
- Actress
- Marjane SATRAPI
- Author, Director
- Apichatpong WEERASETHAKUL
- Director


در اخر هم عکس برادر اهل کتاب "کواینتین تارانتینو"

احمد زارعی
من انجا ایرانی دیدم ولی معدود !
در مورد ایرانی که توی جشنواره باشه ،
1- مرجان ساتراپی که ایرانی ه مقیم فرانسه است ! همونی ه که پرسپولیس رو ساخت ! توی JURY اصلی هم هس ، اینم عکس اش با ناتالی پرتمن ! حیف ناتالی !

2- سامان سالور که یک فیلم تو منتخب کارگردان ها داره ، همین فیلم هایی که نشون میدن برای مردم ، تو مسابقه نیست اسم فیلم "ترانه تنهایی تهران" ه ، متاسفانه من نتونستم ببین ام چون 16-17 می نشون دادن که من نبودم !!!!
احمد زارعی
جدا بگم من چیزی ازش سر در نیاوردم !
یه بچه بود با یه دختر جوون تو سفر بودن ! همین رو میتونم بگم !
RATING
Personal rating : 7.1
Watching Value :1.0
احمد جان از قول همگی از شما بابت ارسال گزارش هات تشکر می کنم.
ظاهرا فیلم های امسال جشنواره زیاد با استقبال واقع نشده اند.
ولی یکی از فیلم های مورد استقبال واقع شده ی این دوره قسمت جدید ایندیانا جونزه که بعد از 19 سال ساخته شده
آیا به نظرت این فیلم دارای ارزش هنری خاصی هست یا نه؟ قسمت های قبلیش که واقعا مزخرف بود
البته فکر کنم ایندیانا جونز تو بخش مسابقه نیست
ولی به هر حال وقتی عکس این 3 نفر رو با هم می بینم اعصابم به شدت خورد میشه!!!
در مورد فیلم های جدیده وودی آلن و کلینت ایستوود هم اگه تونستی یک آماری بگیر
مال ایستوود که قاعدتا از اون فیلم های حسابی تلخه!!!
به دوستان هم خبر بدم عکس های احمد از فستیوال کن بزودی در وبلاگ به نمایش در خواهد آمد.
با تشکر از احمد زارعی
راستی گزارش سایت بی بی سی فارسی از جشنواره ی امسال رو در ادامه ی مطلب گذاشتم،خواندنش خالی از لطف نیست:
علی واضحی
ادامه مطلب
سلام ،
بعد از مدتها یه فیلم دیدم که واقعا لذت بردم ،
Il resto della notte by Frencesco MUNZI
@ 20h00 21May at Palais Stephanie
این یک فیلم اجتماعی ایتالیایی ه ،
داستان چند تا شخصیت رو همزمان دنبال می کنه،
الان نه وقت هست نه اینکه می خوام داستان رو لو بدم ،
در همین حد بگم که یکی از قشنگ ترین فیلم هایی بود که در این سال ها دیدم ،
!!!!C'est superb
بعدا باید سر فرصت نقدش کنم
این ام عکس crew که بعد از تو سینما بودن و مجبور شدن برای اینکه تشویق تماشاچی ها تمام شه بلند شن و تشکر کنن ،

خلاصه از دست ندید !
Highly Recommended by Ahmad
ریتینگ ها:
personal rating : 8.2
watching value : 2.1
scenario and script: 7.9
Cinematography : 7.7
cast:7.9
Edit : 8.4
music:7.1
اینم یه عکس از cinema de la Plage که امشب فیلم Blazzing Saddles 1972 رو نشون داد !

نوشته شده توسط احمد
خب من یه سر رفتم کن!!!
بد نبود ولی خیلی هم شلوغ نبود ! نظم و ترتیب برقرار بود ! جای پارک هم یافت شد خوشبختانه (البته من صبح زود رفتم ، یعنی 8)

یه نکته اساسی رو اول بگم:
این فستیوال مال این نیست که یه مجالی به تماشاگر ا بده برای دیدن فیلم های تازه ، بلکه همش برای خود سینماگرا ست ، یعنی اون ها بیان رو کار همدیگه نظر بدن ! حالا اگه جای خالی بود میزارن منم برم بشینم تو سالن !
پس همه فیلم ها رو ادم های معمولی نمیتونن برن !
باید یا بج داشته باشی یا کارت اولویت یا ....

بگذریم،
من امروز صبح ساعت 9 رفتم فیلم "ماه اگوست دوست داشتنی من" از میگویل گومز پرتقالی، الان فرصت نقد نیست فقط همین رو بگم که فیلم خوبی بود هر چند زیادی طولانی شده بود ! حدود 1/3 تماشاچی ها پاشدن رفتن ! کشش نداشت ولی در عوض آهنگ هاش عالی بود ! تو مایه های مستند داستانی ! اخرش هم عشقی !
watching value : 1.3
personal rating :7.3
soundtrack : 8.2
cast:7.5
edit:7.3
cinematography:7.6

امشب هم یه فیلم ایتالیایی میرم ، اگه شد نقد میکنم ، یادم بندازید نقد مفصل این رو هم بعدا بیارم ! یه کم رو کاغذ نوشتم ولی فرصت تایپ نیست !
عکس هم تعدادی گرفتم ولی نمی دونم چطوری بذارم وبلاگ سنگین نشه !
نوشته شده توسط : احمد زارعی
فستیوال کن:
سلام به همه دوستان ،
متاسفانه من چند روز مسافرت بودم ، نتونستم وبلاگ رو دنبال کنم و می بینم که دوستان خوب فعال هستند ،
فقط خواستم بگم من فردا پس فردا فرصت بشه میرم کن برای فستیوال (متاسفانه درس ها خیلی گره خورده !) ،
به هر صورت منتظر گزارش مانند من باشید ،
نظر هم بدید !

یا حق
احمد زارعی
ماهواره کلمه ای است که این روزها زیاد میشنویم.از زبان پدر و مادر ها که از دیدنش رو پشت بوم همسایه ها میگن! .ازشخصیت های سیاسی که به دنبال تاسیس شبکه های ماهواره هستن!.ازنیروی انتظامی وطرح جمع اوری ماهواره!. ازفیلم های سینمایی با موضوع ماهواره مثل همین فیلم دایره زنگی میلیاردی!.از طرح لغو ممنوعیت استفاده از ماهواره. از نماینده هایی که موافقن. از نماینده هایی که مخالفن!.ازبقال سر کوچه.از پیرمردهای مسجد.از مردای کروات زده تو مترو.از برو بچه های بسیج.از برو بچه های خفن تو دانشگاه!.خلاصه ماهواره کلمه ای که این روزا از خیلی ها میشنوی. از ادمهای مختلف.با تیپ های مختلف و نظرات مختلف.بعضی ها تو خونشون دارن. بعضی ها ندارن.بعضی ها دوست دارن داشته باشن بعضی ها هم دوست ندارن. بعضی ها موافقن با دلایل قابل قبول و بعضی ها مخالفن باز هم با دلایل قابل قبول! خلاصه داشتن و نداشتن ماهواره بحثی که هر چند خیلی جدید نیست اما هنوز داغه و البته مهمه.چیزی که بین همه ادمهای جامعه. چه اون هایی که موافقن چه مخالف مشترکه اینه که. هر کدوم بر اساس تصوری که تو ذهنشون نسبت به این پدیده ساختن. در موردش قضاوت میکنن. تصوراتی که عموما مختلف و متفاوت از هم دیگه هستن. به نظر شما چه قدر این تصورات به واقعیت نزدیکه؟ ایا اون هایی که موافقن تمام تاثیرات این پدیده رو روی خانواده ها و افراد جامعه میدونن؟ یا اون هایی که مخالفن خودشون میدونن دقیقا با چه چیز ماهواره مخالفن؟

ما چه موافق باشیم و چه مخالف. باید قبول کنیم که چه بخواهیم وچه نخواهیم ماهواره داره به سرعت جای خودش رو تو زندگی مردم جامعه ما باز میکنه. ما تا کی میتونیم در برار این موج مقاومت کنیم؟ اصلا باید مقاومت کنیم یانه؟ اکثر پدیده های از این جنس مثل رادیو تلوزیون ویدئو و... با مقاومت جامعه در ایران مواجه شدند. اما به مرور جامعه بود که عقب نشست و به جای مقابله با این پدیده ها به فکر مدیریت واستفاده در جهت منافع خودش افتاد. که تا حدودی هم موفق بود. یعنی اول جامعه با این پدیده ها مقابله میکرد بعد که موفق نمیشد ازش فرار میکرد و سعی میکرد جلوی تاثیر این پدیده رو خودش و خانوادش رو بگیره ام در اخر موفق به این کار نمیشد. و کاری رو میکرد که همان ابتدا باید انجام میداد یعنی مدیریت این پدیده ها. همه ما از زبون قدیمی ها درباره ورود رادیو و تلوزیون.هم چنین ویدئو در اوایل انقلاب به جامعه و مخافت ها و موافقت ها پیرامون اون ها شنیدیم. دقت که میکنی میبینی هر نسلی از جامعه ما با یک پدیده جدید در عصر خودش درگیر بوده.یک نسل رادیو یک نسل تلوزیون یک نسل ویدئو یک نسل هم اینترنت و ماهواره و نسل های بعد هم پدیده های دیگه.
برگردیم به نسل خودمون و بحث ماهواره.ما با ماهواره چی کار باید بکنیم؟ همون کاری که نسل های پیش با پدیده هاشون کردن؟ اول مقابله بعد فرار بعد تسلیم مسالمت امیز؟!! به نظر من به جای تکرار تجربه نسل های گذشته باید یک فکر اساسی در موردش بکنیم یک راه حل مناسب پیدا کنیم برای استفاده مناسب. البته بیشتر منظورم راه حل برای برخورد های فردی و خانوادگی با این پدیده است یعنی یک راهی پیدا کنیم که در اینده در زندگی با خانواده و بچه های خودمون ومواجهه با این پدیده ها به مشکل بر نخوریم و کمتر اسیب ببینیم. وگر پیدا کردن و اجرای راه حل های اساسی برای جامعه در توان ما نیست و وظیفه ی مسئولین است.هر چند بعید است با وجود سرگرمی به دعواهای سیاسی و... وقتی برای اندیشیدن به همچین مسائلی داشته باشند. هر چند اگر فرصتی هم پیدا کنند به جز پاک کردن صورت مسئله هنر دیگری ندارند.
مقاله "انفجار اطلاعات" شهید اوینی . پیرامون پدیده هایی مثل ماهواره است. هر چند تقریبا برای 20 سال پیشه ولی خیلی به روز! و جالبه.امیدوارم کمک کنه بهتر این پدیده ها رو بشناسیم.
امین واضحی
ادامه مطلب

